|
|
کدخبر: ۱۴۶۴۸۶

*طنز نوشته / رضا گنجی

این سفرنامه های تصویری را دست کم نگیرید. باید خرج یکسال صفحات مجازی از اینستاگرام و توِئیت و لینکدین و بدو گرفته تا اعظم شان یعنی فیس بوق هم در بیاید. باید این صفحات را نو نوار کرد، تا کی عکس تا کمر در برف؟

مشرق - - - -جهنم، عادت کرده ایم که با آلودگی هوای این شهر بسازیم. دلیلی ندارد بخاطر روزی چند سرفه، فکرهای ناجور درباره ی سلامتی مان داشته باشیم، اصلا گیرم هم " مغز گردون عطسه داد و حلق دریا سرفه کرد "، غمی نیست. گذشت زمانی که از دیدن آدم هایی که مدام دست و دستمال بر دهان داشتند واهمه داشتیم و از آنها که ماسک می زدند دوری می جستیم، حالا دیگر از آن خبرها نیست. شهر پر شده است از صورت های جدید، آدم هایی با ماسک های سفید… بد هم نیست، جلوه ای داده است به شهرمان، حالا باید برای شناختن اطرافیان و دوستان در خیابان بیشتر به چشم ها خیره شد، چشم " خوانی " هم تجربه ای است. کافی است با چیزهای دیگر قاطی پاطی نشود. می گفتند قدیم ها آدمها خوب می خندیدند، شاید آن وقت ها رویت لب و دهان بکار می آمد و خنده مانند خمیازه مسری بود، حالا کسی حال خندیدن هم ندارد لذا همان به که این لب و لوچه های درهم، به زیر ماسک ها باشد. هنوز امیدواریم به دیدار همان لبهای خندان، ناامیدی! هرگز، این " حال " محال است که پنهان ماند…


اینکه می گویند آلودگی صوتی این شهر تا ۳۰ " دسی بل " فراتر از حد مجاز است یعنی چه؟ حالا مجازش چقدر هست؟ تکلیف این گوش که از بدو خلقت تجربه مجازش را نداشته چیست؟ شکر خدا، خلق الله منازل شان یا بیخ بزرگراه هاست یا نزدیک فرودگاه و یا شانه به شانه ی راه آهن. آنها هم که از این سه گزینه بدورند، از طنین دلنشین بوق ماشین ها پشت چراغ قرمز، نعره موتورسیکلت ها و یا کامیون هایی که زمان ورود شان به محدوده مسکونی دارد به بعد از صرف نهار می رسد بی نصیب نیستند… پس مگر کسی هم هست که گوش اش با گوش ما فرق داشته باشد؟ آی سوسول گوش داران، باید آستانه شنوایی را ببرید بالا. الان " موج بالا " فاز می دهد، بعضی وقت ها تو ترافیک برای جمعی فیض بردن از یک موسیقی فقط کافی است یکی شیشه ی ماشین اش را پایین بکشد، تمام، خستگی ترافیک از تن آدم در می رود، اینکه با موسیقی روز حال نمی کنیم دیگر مشکل ماست نه آن ماشین سوار(بر وزن خر سوار) محترم، اینکه گوشتان اذیت می شود، ایراد از گوش شماست. شما نگران گوش آن " یابو " ببخشید یارو نباشید، او برای شماها رفته آنهمه هزینه ی " سیستم " کرده و الا خودش لنگه همین را در خانه هم دارد…



به آدم بر می خورد کسی " ترافیک " را " معضل " خطاب کند. او دیگر دوست ماست، " اهلی " اش کرده ایم. همه جا و همه وقت با ما هست. باور بفرمایید که ما نیمی از کارها و تماس های بر زمین مانده ی مان را در لابلای همین ترافیک ها به نتیجه می رسانیم. چه قراردادها که بسته نمی شود. چه " تماس " ها که جوانه نمی زند. آدم برای همین خرده کارها، دفتر و دستک راه بیندازد که چه؟ شکر خدا هنوزبرای داخل ماشین نشستن و کاسبی کردن عوارض و مالیات نبریده اند… هر وقت هم دلت گرفت و هوس موسیقی " سنتی " کرده ای، کافی است - همانگونه که در بالا رفت - شیشه ی سمت راست ماشین ات را بکشی پایین تا از ترنم موسیقی ای که از ضبط ماشین بغل دستی ات در حال پخش شدن است فیض ببری و اگر هم دلت غنج می رود برای موسیقی اجنبی، پایین کشیدن شیشه ی سمت چپ را سفارش می کنیم. اینجا دیگر صدا مثل اشیاء نیست که نزدیکتر از آنچه در آیینه می بینید باشد، معلوم نیست جوانمرگ نشده ماشین اش الان سره چهارراه است یا ته آن، مهم صداست که تمام استریو به شما می رسد… هنوز مانده ام که چرا بعضی ها اعصابشان در ترافیک بهم می ریزد؟ چرا مدام بفکر یافتن راهی برای در رفتن هستند؟ باید لذت برد. آدم لج اش می گیرد که همین جماعت بی حوصله بیست سال دیگر می خواهد به ترافیک، نوستالژیک گونه نگاه کند و یا چه فیلم های " کن " پسند که از شکم همین ترافیک " اخ " امروز نسازد… ببینید چقدر تفاوت نگاه کمک می کند به زیبا دیدن آنچه که دیگران نازیبا می بینند؟ به هر حال " از این طرف که منم همچنان صفایی هست " …

عده ای هم گله می فرمایند که آرامش را چه کنیم؟ عزیز من، بگمانم کم سراغ مجلات می روید و یا شاید هم سرویس پیامک ی تان را بسته اید. ما که روزی نیست صبح مان با همین شیرین پیامک ها آغاز نشود. تازه مخابرات کوتاه بیاید یکی از همین نازنین استاد های مان دست بردار نیست، تا هر شنبه روز ما را با جملات زیبا آرام نکند ول کن نیست - یعنی کشیدیم که می گیم - فقط مانده ایم که ایشان پول اینهمه پیامک که از منابع مختلف به دست مان می رساند را از کجا در می آورد؟ نکند از اینترنت محرومید؟ فقط کافی است در این " گوگل " خیر ندیده چرخی بزنید تا به غایت مشعوف شوید از راه های رسیدن به آرامش. تا دل تان بخواهد راه نشان تان می دهند، ۶ فن قوی برای آرامش روحی، ۷ راه ساده برای رسیدن به آرامش درون و… نگران نباشید حجم اش کمتر از جزوات دانشگاهی شماست، دو صفحه هم نمی شود. فقط کافی است دو دقیقه بی خیال " واتس اپ " موبایل تان شوید. به همین سادگی…

حالا این وسط عده ای که به هیچ راه صراطی تن نمی دهند و گوش شان به حرف هیچ ریش سفیدی در ماندن و نگریختن از این شهر بدهکار نیست " بهار " را بهانه کرده اند که باید از این شهر گریخت. که چه؟ که سعدی گفته: " آنان که در بهار به صحرا نمی روند " … فلان و بهمانند. " خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است " این هم شد دلیل؟ حالا یکی باید بیاید و به سعدی علیه و الرحمه بگوید که عزیز دل برادر، گذشت آن زمان که " دو دینار بر هر دوان کرد خرج " الان تا دستار از سر و دیناری از کمر نگشایی، سلام هم ندهند. زمان خودش هم همینگونه بود، برای ما لاف می آید. خودش به خط خویش اعتراف کرد که " چو دینارش ندادم لعنتم کرد ". قربانت شوم، به قول جماعت هنر آنهم از نوع مصورش، لیپ سینگ(هماهنگ) نبودن حرف و عمل ات بر ما عیان شد. مگر شما نبودید مشق کردید که " سفر کنید رفیقان که من گرفتارم " … گرفتار چه؟ راحت باشید، مجلس بی ریاست، ما هم به همان چیز گرفتاریم. به دیناری چو خر در گل بماندیم، آنوقت مانده ام که جماعت چگونه به حرف کسی که خود معترف است به " هر که را زر در ترازو نیست زور در بازو نیست و آنکه بر دینار دسترسی ندارد در همه دنیا کس ندارد " گوش می دهند و قصد سفر می کنند؟

شاید هم این بزرگ مرد سخن بدنبال جذب توریست برای خطه خویش است؟ از کجا معلوم آنهمه شیراز شیراز گفتن های خودش و رفیق شیرین سخن تر از خودش در نوشته ها بی منظور باشد؟ گیرم که به قلاب صنعت جذب توریسم شما گیر کرده ایم و از جاده مرگ به سلامت به مقصد رسیده ایم و به اندک ریالی در جیب، قصد رویت وصف بی مثال تان نموده ایم، برنامه را مرور می کنیم، نیم ساعت در بارگاه جناب عالی، یک ساعت هم در حافظیه که نیم ساعت آن به عکس انداختن می گذرد که بعدها سندی برای اهل ادب بودن مان هم داشته باشیم، برای فیسبوک لازم می شود، تخت جمشید و قبر کوروش و بازار وکیل و چند خانه باغ را هم باید در گوشه رخ خودمان به قاب بکشیم که کسی بعدها خدای ناکرده منکر ایران دوستی مان نشود، قبول، یک روز هم برای گشت و گذار در این بناها، بعد چه؟ با ده دوازده روز دیگر مانده از تعطیلات مان چه باید بکنیم؟ نگفتی آن سرای که اکنون نام هتل بر آن نهاده اند نه به رسم قدیم که به روی گشاد و به انصاف که بر پایه حساب و کتابی درشت، روی به لبخند می گشاید؟

طرف یک راه سه ساعته را ده ساعت رفت و ۱۵ ساعت در برگشت طی می کند که در برگشت از تعطیلات خدمت دیگر همکاران گردن فراز کند که تعطیلات را در " شمال " سپری کرده است، چنان از کیفیت گذراندن تعطیلات خود در سواحل شمال ایران سخن می راند که آدم به شک می افتد درباره بلادش. چنان با ذوق تعریف می کند که آدمی یاد قرائت انشاهای " تعطیلات عید خود را چگونه گذرانده اید " می افتد… برای ارائه سند هم صد عکس با شلوارک در کنار دریا، کنار جنگل، کنار باغچه ویلایی که از آن رد شده اند، کنار شومینه، کنار آلاچیق های ساحلی وقتی شیلنگ قلیان بدست دارد و… رو می کند. نکته مهم این که شما باید بیشتر از هر چیز در عکس ها به اینکه ایشان شلوارک به پا دارند پی ببرید و اینکه چقدر تیپ شان شبیه خارجی هاست… این سفرنامه های تصویری را دست کم نگیرید. باید خرج یکسال صفحات مجازی از اینستاگرام و توِئیت و لینکدین و بدو گرفته تا اعظم شان یعنی فیس بوق هم در بیاید. باید این صفحات را نو نوار کرد، تا کی عکس تا کمر در برف؟



مخلص کلام اینکه:
مهم نیست، بعضی ها خوش شان می آید مدام غر بزنند، نمی دانند شهری که در آن آشیانه کرده اند حرمت دارد، مهم این است که بدانیم چشم این شهر " سگ " دارد، هر که آمده، مانده، نرفته، شما به دل نگیرید، کبوتر جلد همین شهرند، عمره همه چیزشان کوتاه است، حتی سفر… بر می گردند.

دلتنگ شما، یک شهر بزرگ

ارسال نظر