|
|
کدخبر: ۱۴۶۹۸۶

ما را بردند به جایی چاله مانند، پشت یک کانتینر، و آنجا نشاندن مان. دیوار پشت سرمان سوراخ سوراخ بود. برامان کمی غذا آوردند. گفتند: بخورید غذای آخرتان را، بدبخت ها! تا چند دقیقه دیگر اعدام می شوید.

گروه جهاد و مقاومت مشرقبه نقل از سایت جامع آزادگان: خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده ای به نام کاظم است:

ما را بردند پیش فرمانده شان. سرگرد بود. بازجویی مان کرد. از حرف هایش فهمیدیم تکاوران تیپ ما، در یک شبیخون، کشته های زیادی از آنها گرفته اند و آنها حالا حساس شده اند. می خواهند بدانند ما هم از آن تکاورانیم یا نه.

ما را بردند پیش ارشدشان. سرتیپ بود. بازجویی مان کرد. از موقعیت، عملیات، سمت، و یگان هامان پرسید. حدس می زدند باید از نیروهای شناسایی باشیم. حدس می زدند باید عملیاتی در کار باشد. آماده باش زدند. با بی سیم به فرمانده شان اطلاع دادند. دستور داده شد تمام منطقه را گروه های گشت زنی بگردند.

ما در جواب سوال هایشان فقط می گفتیم سربازیم. فقط می گفتیم راه را گم کرده ایم. می گفتیم از نیرو و حمله خبری نیست. آنها حساس شده بودند. حرف هامان را باور نمی کردند. کتک مان می زدند. می گفتند: اسلحه تان کجاست؟

توپخانه هاتان کجاست؟

نیروهاتان، نیروهاتان…

از کجا می خواهید حمله کنید؟

سربازی عراقی حرف ها را برامان ترجمه می کرد. ترکی می دانست.

گفتیم: ما چیزی نمی دانیم.

مشخصات مان را گرفتند و دست هامان را با کتک بستند و با خشونت سوار ماشین مان کردند. منتقل شدیم پشت جبهه.

بعد از یک روز بردندمان خانقین. بازجویی ها از سر گرفته شد. یک افسر ایرانی هم میان افسر های عراقی بود. از فراریان بود. مترجمی براشان می کرد.

از کدام تیپ هستید؟

گفتم: از تیپ پنجاه و هشت.

دفتر بزرگی را باز کرد، چیزهایی خواند و گفت: تو ایران تیپی به این اسم نداریم. شما دروغ می گویید.

اصرار داشتم که راست می گویم. گفتم: این تیپ بعد از انقلاب درست شده.

او دوباره دفترش را مرور کرد. گفت: یعنی شما کماندویید؟

گفتم: نه، آقا. ما تازه آمده بودیم سربازی که دادندمان به این تیپ. ما تکاور نیستیم.

ما را بردند به جایی چاله مانند، پشت یک کانتینر، و آنجا نشاندن مان. دیوار پشت سرمان سوراخ سوراخ بود. برامان کمی غذا آوردند. گفتند: بخورید غذای آخرتان را، بدبخت ها! تا چند دقیقه دیگر اعدام می شوید.

غذا را خوردیم. به رحیم گفتم: آب بگیریم؟

گرفتیم. خوردیم. منتظر بودند. اسلحه ها را تو دستشان می چرخاندند. می گفتند: زود باشید!

بروید طرف دیوار!

زودتر، زودتر!

گفتیم: پس دست کم بگذارید دو رکعت نماز بخوانیم.

برای این چیزها وقت نیست.

چشم های هر دومان را بستند، گذاشتن مان جلوی دیوار. شهادتین را خواندیم و منتظر شدیم. خبری از شلیک نشد. فقط صدای تقه های چکاندن ماشه ها آمد و خنده ی عراقی ها. آمدند چشم هامان را باز کردند، بردنمان طرف ماشینی و سوارمان کردند. وانت بود. سه ساعت بعد، ما در بغداد بودیم.

ارسال نظر