|
|
کدخبر: ۱۵۰۸۵۷

این کتاب با نمایشنامه‏ ای در ۴ روایت، هجوم طاغیان را به بیت نبی اکرم(ص) را ترسیم کرده و در فصل‏ های بعدی اندوه شیعیان را بازمی ‏سراید.

به گزار مشرق، " بیت الاحزان " نوشته محمد‏رضا زائری در ۷ فصل تنظیم شده که با روایت حدیثشریف کساء آغاز می‏ شود. این کتاب با نمایشنامه‏ ای در ۴ روایت، هجوم طاغیان را به بیت نبی اکرم(ص) را ترسیم کرده و در فصل‏ های بعدی اندوه شیعیان را بازمی ‏سراید.

متن زیر بخشی از این اثر ادبی است که می خوانید:


خانه علی(ع) عزاخانه بود.
حسن(ع) و حسین(ع) از دوری پیامبر(ص) بی تابی می کردند.
و من آرام و قرار نداشتم.
اگر علی(ع) نبود و سیمای نورانی اش امیدم نمی بخشید؛
اگر حسن(ع) و حسین(ع) این قدر رنگ و بوی پیامبر(ص) را نداشتند؛
اگر زینب(س) با آن نگاه مادرانه و آسمانی روبرویم نمی نشست؛
نفس های سردی که در سینه ام فرو می رفت بازنمی گشت.
و آه های سوزان که از جانم برمی آمد،
هستی عالم را می سوزاند.

بیرون خانه غوغا بود.
و هر که می رسید خبر از فتنه و آشوب می آورد.
درون خانه را اما، هنوز بهت و ناباوری مصیبت،
ساکن نگه داشته بود.

سیل طغیان گویی از حضیض سقیفه
اندک اندک
به آستان اوج «بیت الله» زبانه می کشید.
بوی خسانت و جنایت
آرام آرام
فضای کوچه ها را پرمی کرد.

سر و صدایی از پشت در روی علی(ع) را برگرداند.
فریاد شیطان بود از حلقوم غلامی بدکار و بد نام.
سیاهی فتنه بود انگار در چهره فرستاده ای شوم.
جسارتی بی سابقه بود،
پس از رحلت پیامبر(ص)
بر حرم دخترش و در پیشگاه محراب و مسجدش.


علی(ع) آرام و خشمگین
به در خیره ماند.
شیر خدا به خروش می آمد.

فریاد شیطان خاموشی نداشت.
کینه ها و عقده های فروخورده سالیان سرباز کرده بود.
بغض های بدر و احد و خیبر
گشوده می شد.

علی(ع) به من نگاه کرد؛
و من به کودکان مضطرب.
علی(ع) با نگاهش بچه ها را آرامش بخشید و پاسخشان گفت:
«بروید. من را بیعت سزاوار نیست.»

فریاد شیطان خاموشی نداشت
با علی:
«بیا و بیعت کن
وگرنه خانه را با هرکه در او هست به آتش می کشیم.»

گمان می کردم بی پروایی کنند، اما نه این قدر.
گمان می کردم حریم ها را بشکنند، اما نه این گونه.
منتظر بودم تا درون خود را خویش آشکار سازند، اما نه این قدر زود.

همچنان فریاد می زدند.

این بار من نالیدم.
«از خدا بترسید
و از پیامبرش حیا کنید.
از در این خانه دور شوید.»

گویی رفتند.
اما لختی نگذشت که
هیاهویشان دوباره فضا را آلود.
این بار گویی بوی فتنه آزارنده تر بود؛
و سیاهی طغیان افزون تر.
فریاد شیطان دوباره بر خانه وحی الهی سایه افکند.
شیطان به خدا سوگند می خورد!
در صدای خراشنده ابلیس
سخن از هیزم بود و آتش؛
که وحشیانه به در لگد می زد.
و گویی هنوز دز پی بهانه می گشت.

گفتم شاید به بهانه رویارویی با علی(ع)
از خطاب من پرهیز می کند.
چاره ای نبود.
از دخترپیامبر(س) که باید شرم می کردند.
چاره ای نبود.
از ناموس خدا که باید شرم می کردند.
چاره ای نبود.
خود برخاستم.
و در حالی که آرام قدم برمی داشتم،
پشت در رفتم.

ابلیس را گفتم:
«من دختر پیامبرم. نمی دانی؟
هنوز کفن پیامبر خشک نشده است.
و هنوز این در و دیوار بوی حضور آسمانیش را دارد.
از او شرم نمی کنید؟»

دیگر باید بر می گشت.
دیگر باید می ترسید و خاموش می شد.
دیگر باید آرام می گرفت.
اما بی حیا فریاد زد:
«ما با زنها کاری نداریم.»
و نعره کشید.

نمی دانم چه شد؛
نفهمیدم چه کرد؛
ندانستم چه پیش آمد؛
که از درون پیکرم،
«محسن» شکست
و من فرو ریختم…

ارسال نظر