|
|
کدخبر: ۱۶۰۵۱۰

فردا ۳۰ فروردین ماه اولین سالروز درگذشت سعدی افشار است، مردی که با «الاغ حلبی اش» سلطان سیاه ایران بود.

گروه فرهنگی مشرق، سعدی افشار که شش دهه خنده بر لب مردم آورد، یک سال پیش لباس سرخ سیاه بازی اش را درآورد و با جامه ای سپید، دست فرشته مرگ را گرفت تا برای همیشه رها شده باشد.

تن رنجورش را که از پوکی استخوان و ناراحتی ریوی رنج می برد به دستان مهربان مرگ سپرد تا «عمو سعدی»، اردیبهشت اش را در بهشت آغاز کند و خاموشی، تسکینی باشد برای همه تنهایی ها و رنج هایش.

سختی های زندگی، کودکی اش را ناتمام گذاشت و مجبور شد برای کمک به مادر و فرار از فقر سرکار برود.

او درباره علاقه مندی اش به سیاه بازی گفته است: «عروسی یکی از میوه فروش های محل مان بود و من هم آن شب آنجا بودم. برای اولین بار نمایش سیاه بازی را دیدم. خدا بیامرز محمود یکتا سیاه شده بود و تا صبح مردم را خنداند. صدای خیلی قشنگی هم داشت و اهل همان محل بود. با خودم گفتم چه خوب است آدم بتواند مردم را بخنداند.»

در سیزده سالگی برای اولین بار خود را دوده لوله بخاری سیاه کرد و شصت سال سیاه ماند تا در سال های دورتر نماد سیاه بازی ایران شود.

او که در سال های کهنسالی هنوز آن خاطره را در ذهن داشت، در توصیف آن شب گفته است: «صدای کف زدن ها متوالی که تمام نمی شد و همان کف زدن را که هنوز پس از ۶۰ سال دنبالش هستم. به هر حال خیلی خوشحال شدم که توانستم مردم را بخندانم. شاید این بزرگ ترین لذتی بود که از ابتدای عمرم تا آن زمان چشیده بودم.»

شروع کار بازیگری

سعدی در توضیح اولین تجربه بازیگری اش گفته است: «شروع کار بازیگری من از بنگاه «شایان» بود. یک روز شخصی به اسم «حسین آقا» که در اراک معروف به «حسین جگرکی» بود به بنگاه شادمان آمد و از من خواست نقش پسربچه را در نمایش الاغ سوار بازی کنم.

نمایش هم از این قرار بود که شخصی سوار یک الاغ حلبی می شد و در وسط مراسم الاغ را به حرکت درمی آورد. این الاغ های حلبی طوری ساخته شده بودند که شخصی می توانست سوار آنها شود و آنها را راه ببرد.

شب، خسته و کوفته همین که به اراک رسیدیم، مرا به یک مراسم عروسی بردند. اول نمایش سیاه بازی شروع شد. پس از آن نوبت به نمایش الاغ سوار رسید. سوار الاغ شدم و یک دور، دور خانه که خانه بزرگی هم بود چرخیدم. دور دوم، ناگهان سر الاغ کنده شد و افتاد یک طرف. یک دفعه دیدم میانه عروسی دعوا شد، حالا نمی دانم صاحب عروسی واقعا فکر کرده بود این الاغ واقعی است یا داشت فیلم درمی آورد. داد و بیداد می کرد که این الاغ چون غذا نخورده سرش جدا شده من و الاغ را با هم تو طویله انداخت و گفت بگذار الاغ یک یونجه سیری بخورد تا حالش خوب شود، در حالی که من از ترس در طویله داشتم می مردم و نمی دانستم چه کار کنم.

خلاصه انگار همراه های من، آنها را قانع کرده بودند که این الاغ حلبی است و صاحب مراسم رضایت داد با الاغ از طویله بیرون بیاییم. وقتی آمدم بیرون حالم گرفته بود؛ گفتم من دیگه نیستم چرا من را باید بیندازند بغل این کاه و یونجه ها.

در تمامی مدتی که در بنگاه های شادمانی کار می کردم، هیچ گاه هدف اصلی ام یعنی سیاه شدن و ورود به عرصه نمایش های سیاه بازی را از خاطر نبردم. با یکی از دوستانم که از همکارانم در این بنگاه ها بود، گاهی اوقات به دیدن نمایش های سیاه بازی می رفتیم. در برخی از این نمایش ها سیاه ها با حمله کردن و ترساندن بازیگران دیگر مردم را می خنداندند. در اصطلاح به آنها سیاه شلاقی یا کتکی می گفتند اما من به این نوع بازیگری علاقه ای نداشتم بنابراین به دیدن نمایش های سیاه های معروف آن زمان رفتم.

اولین بار در یکی از عروسی های خیابان سیروس سیاه شد. نمایشی به اسم «جاسوس پرتغالی ها» بود. قصه اش درباره عثمانی ها و حمله پرتغالی ها بود و کارگردانی آن را «حسن شمشاد» برعهده داشت. اولین بار با چوب پنبه سیاه شدم، یعنی چوب پنبه ها را می سوزاندند و از دوده آن استفاده می کردند. به این ترتیب بسیار خوشحال و خرسند بودم و این همان آرزوی قلبی ام بود.»

سال گذشته چند روز بعد از درگذشت سعدی افشار از محمود استادمحمد دیگر هنرمند تئاتر که به سعدی بسیار علاقه داشت، خواستیم درباره او بگوید.

استاد محمد که خود فقط چند ماه بعد از سعدی افشار درگذشت، درباره او گفت: «اهمیت سعدی در این بود که او نظر تکنیک تحت تاثیر گذشتگان خود نبود و به هیچ وجه تکنیک های بدن، حرکت و شیرین کاری های حرکتی نسل قبل از خود را ادامه نداد. سعدی در تحول تبدیل تخت حوضی به صحنه، هوشمندانه موفق شد که برای تماشاگر تئاتر برصحنه تئاتر بازی کند نه بر تخت حوض و برای میهمانان عروسی و دیگر مراسم ها.

سعدی به خوبی تفاوت تماشاگر تخت حوضی و عروسی را با تماشاگر تئاتر و صحنه دریافت، این تفاوت را هم خوب درک کرد و هم به خوبی توانست به مرحله عمل برساند که تماشاگر تئاتر با تماشاگر تخت حوضی بسیار متفاوت است و به تکنیک حس و فنون دیگری نیاز دارد.

سعدی یک درک تاریخی از رقص باباکرم داشت که رقص اش از قر کمر و بازی کردن و چرخش های رقص گونه شکل نگرفته بود، بلکه بنیان رقص اش به سماع پیری به نام باباکرم می رسید. آنچه در سعدی عاشقانه دوست می داشتم، رقص او بود که رقص سماع گونه بود و تصنع توریست پسند دراویش قونیه را نداشت.»

استادمحمد که خود سخت بیمار بود دل نگران تنهایی و رنج سعدی بود و گفته بود: «سعدی خیلی تنها بود، دوره اخیر که با بیماری اش همراه شد، مدام به تنهایی اش فکر می کردم به اینکه هیچ کس را ندارد که به عنوان پاره تن و جگر گوشه غم اش را بخورد و در بیماری های طولانی مدت این غم خواری خیلی اهمیت دارد و سعدی همیشه تنها بود.

خدایا در این لحظات کسانی که انواع و اقسام کج رفتاری ها، کج آیینی ها را با سعدی انجام دادند امروز چه جوابی به خود می دهند؟ چگونه می توانند به خودشان جواب بدهند که این همان سعدی است که ۲۰ سال پیش وقتی در تئاتر «نصر» روی صحنه می رفت آنان که به جز حق مدیریت، درصد نویسنده کارگردان می گرفتند، درست در زمانی که واضح بود سعدی دیگر توش و توان چابکی های سیاه را ندارد آنقدر به خاطر مطامع خود، او را به جشنواره های رنگارنگ در پاریس و لندن فرستادند و او طفلک اصلا نمی دانست بابت این سفر قراردادی دارد. مگر کسی به سعدی قرارداد نشان می داد. سرآخر پولی کف دستش می گذاشتند و او خیلی بزرگوارتر از آن بود که حتی سوال کند.

آنها که با او کار کرده اند می دانند حتی یک بار نشد که پشت صحنه بد کسی را بخواهد، گلایه کند، نگاه سراسر خیرش را از کسی دریغ کرده باشد و امسال نوروز فقط گلایه کرد، به ویژه از کسانیکه او را ملعبه و به بهانه او پول جمع کردند. سعدی تصمیم گرفت بمیرد، به همین دلیل می گفت مرا به خانه ام ببرید چون می دانست دیگر تمام خواهد شد اما این ها به خودشان چه جواب می دهند؟»

سعدی افشار در آخرین سال های زندگی اش تنها بود، اما در مرگ تنها نماند. محمود استادمحمد که سوم مرداد سال گذشته درگذشت، به فاصله اندکی همراهی اش کرد تا «سلطان سیاه» در مرگ تنها نباشد.

منبع: کتاب «عالیجناب سیاه» نوشته لاله عالم

ارسال نظر