|
|
کدخبر: ۱۷۰۳۵۷

در ترازوی نقد؛

آثار مارکز به دلیل نثر روایی و زبان تاثیرگذار این امکان را دارند که آبسوردیسم تلخ اندیش ادبی را پیچیده در لفافه به گونه ای به خورد مخاطب دهند که او متوجه سمی و تلخ و پلید بودن آن نگردد.

گروه فرهنگی مشرق- گابریل گارسیا مارکز در توضیح هدفش از نگارش رمان صد سال تنهایی(معروفترین اثر مارکز که توسط منتقدان ادبی و رسانه های مختلف سردمدار نظام سلطه جهانی اومانیستی مورد تمجید و تحسین فوق تصوری قرار گرفته است) می گوید: " من فقط می خواستم داستان خانواده ای را بگویم که برای ۱۰۰ سال هرچه در توان داشت کرد تا پسری با دم خوک نداشته باشد و عاقب یک پسر با دم خوک نصیبشان شد. "

درباره رمان " ۱۰۰سال تنهایی " در ادامه این گفتارها ان شاالله سخن خواهیم گفت. آنچه که اکنون مد نظر است، درک و تفسیری است که مارکز از ادبیات و هدف آن دارد. تفسیر مارکز از ادبیات داستانی و نقش نویسنده، اثر داستانی را تا متنزل ترین مراتب نقض نفسانی تقلیل می دهد و هر نوع وجه متعهدانه و مسئولانه و بصیرت بخش را از آن می گیرد. مارکز مدعی است: " نویسنده مجاز است هر آنچه دلش می خواهد ببافند به شرط آن که بتواند آن را پذیرفتنی جلوه بدهد. "

از دل چنین فهم و تفسیری از ادبیات داستانی این نتیجه به دست می آید که رمانی چند صفحه ای نوشته شود تا به بازگویی داستان خانواده ای بپردازد که برای ۱۰۰ سال هرچه در توان داشت کرد تا پسری با دم خوک نداشته باشد. از منظره چنین تفسیری از ادبیات داستانی و نقش و کارکرد رمان نویس، هیچ مسئولیتی در قبال کلمات و زبان و حقیقت و عدالت و اخلاق و آرمان های متعالی ندارد، با این نگاه او هیچ وظیفه ای در جهت بصیرت بخشی و بیدار گری و دمیدن شور آرمانگرایی و ظلم ستیزی و قدم برداشتن در مسیر رهایی مظلومان و دفاع از حق و عدالت ندارد، در این نگاه وظیفه نویسنده فقط پذیرفتنی کردن آنچه روایت می کند بوده و مهم نیست که چه چیزی را دارد روایت می کند: مهملات، مطالب مستهجن، لاطائلات، وهمیات یا…

چنین تفسیری از ادبیات و وظیفه و حدود اختیار و عمل نویسنده که رمان و داستان کوتاه را به سطح مجموعه ای از عبارات جذاب(هر چند بی محتوا، تو خالی و شاید حتی مهمل) که صرفا به فرم و به اصطلاح " ادبیت " یک اثر اصالت و اهمیت می دهد، تقلیل داده و چنین ادبیات ظاهرانگار سطحی بی مایه صرفا متفنن غفلت زایی، مطلوب نظام سلزه استکبار اومانیستی است که در دوران بحران انحطاطی عالم مدرن، تداوم حیا نقش منوط به تعمیق هظمت و تحمیق و تخدیر مردمان است. این گونه که مارکز و دیگر نویسندگان ادبیات تحمیق و تخدیر، هر یک به نحوی و در مرتبه ای توسط نظام رسانه ای سلطه استکباری بدل به ستاره و اسطوره می شوند و تین گونه مورد مدح و تمجید قرار میگیرند.

*ادبیات داستانی قرن ۲۰ در غرب: ابوسردیسم و فرار از واقعیت

ادبیات داستانی قرن ۲۰ و نیز دهه های آغازین قرن ۲۱ و یک تمایل نیرومندی به گریز واقعیت و استقراق در اوهام دارد. علت این امر را باید در وضع تاریخی عالم مدرن جستجو کرد. واقعیت این است که او از واپسین دهه های قرن ۱۹ و نیز در سراسر قرن ۲۰ بحران انحطاطی خودویرانگر دو جهان غرب مدرن و شبه مدرن بیش از بیش از پیش تعمیق یافته و تشدید گردیده است. واقعیت برای عالم مدرن و مدافعان و دلدادگان آن صحنه ها و تجربه های تلخی را رقم می زده است.

رجوع به واقعیت در عالم مدرن، نشان دهنده فرا رسیدن یک زمستان تلخ و ناامید کننده است. واقعیتی و تجارب برگرفته از آن، به روشنی و با وضوح نشان های متعدد و متکثر و انگار ناپدیری از آغاز تاریخ غرب را عیان می کنند. برای عالم مدرن، واقعیت تلخ و غمبار و به حدی غیر قابل تحمل ناامید کننده است. از این رو می کوشد تا از هر طریقی می تواند، از مواجه با این واقهیت تلخ و غمناک بگریزد.

ورود عالم درون به مرحله بحران انحطاطی و تعمیق وجه خودویرانگرانه " نیست انگاری اومانیستی " نوعی گنگی و ابهام و بی معنایی و یاس و آرمان گریزی و معنا ستیزی و تقلیل به نازل ترین مراتب حیات حیوانی و نباتی و گونه ای پوچ انگاری و در کل حالتی پدید آورنده است که به آبسوردیسم و آبسوردیته معروف شده است.

عالم مدرن، واقعیت گریز و ابوسورد است ویکی از مجالی ظهور این واقعیت گریزی و ابوسوردیسم، ادبیات داستانی است. در حقیقت ادبیات واقعیت گریز وهم انگار گرفتار تحتانی ترین صورخواطر نفسانی که محتوایی آبسوردیستی دارد، آیینه ای است که دارد حال و روز امروز بشر مدرن غربی و غرب زده را منعکس کند و بازگو می نماید. به این علت است که در سراسر قرن ۲۰(به ویژه هرچه از نیمه دوم آن به سوی پایان قرن ۲۰ می آییم) و نیز در قرن ۲۰ صورمختلف ادبیات وهم زده پسارئالیسیبا مضامین آبسوردیستی در جریان عمومی ادبیات داستانی غرب مدرن دست بالا پیدا کرده و برتری یافته اند.



البته در این میان ایدئولوژی نئولیبرالیسم(از دهه ۱۹۵۰ به تدریج صاحب نفوذ و قدرت بیشتری می شد و از اوخر دهه ۱۹۷۰ به ایدئولوژی مسلط مداف غرب مدرن بدل گردید) به دلیل زمینه ها و برخی وجوه و بسترهای مشترک که با تبسوردیسم داست(زیرا نئو لیبرالیسمبه عنوان کی ایدئولوژی، محصول ورود نیست انگاری اومانیستی به فاز بحران خود ویرانگری بود که ظهور اصلی آن در هیات ابوسوردیسم فعلیت یافته است) کوشید و تا حد بسیار زیادی هم موفق گردید تا از ادبیات واقع گریزی متمایل به وهم(این ادبیات پسارئالیستی دسته بندی کرد) و آبسوردیسم ادبی به نفع تعمیق تخدید عاطفی و تحمیق عقلانی شهروندان غرب مدرن و شبه مدرن استفاده نماید.

در حقیقت نئو لیبرالیسم به منظور کاستن از امواج رو به گسترش تمایل به مبارزه و آرمان گرایی و رفع خطر عاجل و قریب الوقوع اعتراضات فراگیر اجتماعی و سیاسی، کوشید تا به طرق مختلف(که یکی از راه های مهم و تاثیرگذار آن بهره گیری از ظرفیت عظیم ادبیات داستانی است) به در امیزی آبسوردیسم و نئولیبرالیسم و واقعیت گریزی بپردازد و در این مسیر به تقویت هر چه بیشتر گونه ها و صور مختلف ادبیات پسارئالیستی بپردازد. هدف کاست حاکمان جهانی و سیاست گذاران نئولیبرالیستی و واقعیت گریزی و وهم انگاری. آبسوردیسم ادبی، جریان ادبی تحمیقگر و تخدید کننده را تقویت کرده و مسلط نماید(که چنین هم کردند) تا ازاین طریق خطر بروز اعتراضات و بحران های اجتماعی و سیاسی گسترده در خود کشور های مرکزی استکباری و نیز کشورهای اقماری و پیرامونی و تحت سلطه شان را در کوتاه مدت کاهش دهند.

البته این ترفند حاکمان پنهان جهانی در کوتاه مدت تا حدودی موفق بوده است و شیوع وحشتناک گونه های مختلف ابسوردیسم ادبی و ادبیات پسارئالیستی گواه روشنی بر این امر است. این گونه های ادبیات ابسوردیست و واقع گریز با ترویج تعهدگریزی و آرمان ستیزی و تخدیر عاطفی و تحمیق عاطفی شهروندان و درگیر کردن آنها در فضای وهم آلود و بازی های زبانی و استغراف در تاکید بر فرم و تکنیک و " ادبیت " و پرداختن به موضوعات بی حاصل و مهمل و لغو و خلاصه دور کردن انسان ها از آرمانگرایی و احساس مسئولیت و مجاهدت ستیهنده، تبدیل کردن ایشان به انسان هایی گرفتار غفلت مضاعف و دغدغه های مصرف زده و انفعال و وادادگی و در نهایت جانورانی معاش ومحور و اخلاق گریز و نسبی اندیش و آرمان ستیز و پوچ انگار و گرفتار بی معنایی و بحران هویت تمام عیار در کوتاه مدت، نظام استکبار سرمایه داری سکولار – اومانیستی را از بجران ناشی از اعترضات گسترده اجتماعی – سیاسی نجات دادند.(البته غیر از ادبیات تحمیق و تخدیر، برخی عوامل دیگر نیز به تحقق این امر کمک کرده اند که فعلا مجال پرداختن به آنها وجود ندارد.)

اما سیطره واقعیت گریزی و ابسوردیسم و شیوع ادبیات پسارئالیستی آبسوردیست، در دراز مدت اثر معکوس دارد و با ایحاد خمودگی و تشدید بحران بی معنایی و تعمیق بحران هویت و افزودن بر عمق و دامنه و شدت اضطراب و افسردگی و زنجیره ای از نتیج باطل که بار آورده و می آورد، دقیقا زمینه ساز فروپاشی عالم غرب مدرن می گردد. از همین رو است که بحران انحطاطی و نیست انگاری آبسورد " خودویرانگر " نامید شده اند. به عبارت دیگر آنچه که در کوتاه مدت چونان مسکنی به داد استکبار غرب مدرن رسیده است، در دراز مدت چونان سم مهلکی او را از پای در خواهد آورد.

گابریل گارسیا مارکز یک رمان نویس پسارئالیستی است که در نگارش داستان پسارئالیستی از استعداد و توان برخوردار است. آثار او به دلیل نثر روایی و زبان تاثیرگذار(زبان مارکز در اغلب آثار او تصویری و تاثیرگذار و تا حدود زیادی جذاب است.) این امکان را دارند که آبسوردیسم تلخ اندیش ادبی را پیچیده در لفافه بازی های زبانی و ساختار تکنیکی و جاذبه های تصویری و توان داستان نویسی مارکز، به گونه ای به خورد مخاطب دهند که او متوجه سمی و تلخ و پلید بودن آن نگردد. از این رو است که استکبار نئولیبرالیست به مارکز و امثال مارکز نیاز دارد و آنها را به چهره هایی مشهور و تاثیرگذار و ثروتمند بدل می کند و از ایشان برای ۱۰۰ میلیون و بلکه بیشتر انسان، در سراسر جهان اسطوره و قهرمان می سازد تا پیام تحمیق و تخدید و انفعال و وهم اندیشی و نهایتا تسلیم گردیدن را به مخاطب هیجان زده مجذوب و مسحور و در عین حال غافل، القا نماید.

*مارکز و روشنفکران نئولیبرالیست ایران و تهاجم فرهنگی

در ایران قبل از انقلاب اسلامی، گابریل گارسیا مارکز نویسنده چندان شناخته شده ای نبود. با این که مارکز با انتشار ۱۰۰ سال تنهایی در سال ۱۹۶۷ به شهرتی جهانی رسید و در سال ۱۹۷۲ برنده یک جایزه بزرگ بین المللی گردید اما روشنفکران ایرانی توجه زیادی(حتی به اندازه یک سوم توجهی که بعد از انقلاب) به او نشان نمی دادند. البته رمان معروف ۱۰۰ سال تنهایی او در سال ۱۳۵۳ به فارسی ترجمه و منتشر گردید و تعداد کم شماری داستان نیز از اون ترجمه شده بود. علت این کم توجهی روشنفکران ایرانی به مارکز در سالهای قبل از انقلاب را باید در موقعیت روشنفکری ایران و ساختار و کارکرد آن جستجو کرد.

در ایران قبل از انقلاب یک رژیم شبه مدرنیست خشن سراپا وابسته به امپریالیسم سرمایه داری جهانی سرکار بود و روشنفکران به عنوان شریکان و بعضا کارگزاران رژیم پهلوی در پیشبرد پروژه ظالمانه و ضد انسانی غرب زدگی شبه مدرن در ایران خدمتگذاری می کردند. نوع سیاست ها و موقعیت رژیم پهلوی و ورشنفکری ایران در کل این گونه بود که با آمیزه ای از ترویج ادبیات و ژورنالیسم مستهجن و مبتذل و ناسیونالیسم باستان گرای مقلد غرب، و نوعی ژست چپ نمایی توخالی روشنفکرانه(ژستی که " مسعود بهنود و امیرحسین آریان پور " و روزنامه نگاران توده ای روزنامه کیهان آن زمان و امثال شکوه میرزادگی و خیلی های دیگر داعیه دار آن بودند.) برای خود ویترین فرهنگی – هنری ای در مسیر غایات شبه مدرنیستی پدید آورده بودند. شعارهای توخالی و بی مایه را با صدای بلند سر دادند و در حالی که از مواهب و حمایت های دفتر فرح پهلوی و هیودا و رضا قطبی و انبوهی دیگر به طور مستمر بهره مند می شوند، مظلوم نمایی کردن و ادای مبارزه درآوردن(کاری که احمد شاملو و علی اصغر حاج سید جوادی و بسیاری از جماعت " ویتکنگ های کافه نشین " بدان مشغول بودند) بخشی از نقش و ویترین فرهنگی ای بودند که آنها باید آن را می آراستند وبه آراستنش نیز مشغول بودند.

در چنین وضعیتی، تهاجم نئولیبرالانه به ادبیات متعهد و ترویج وهم انگاری و صور مختلف ادبیات پسارئالیستی به یک ضرورت و نیاز تمام عیار تبدیل نگردیده بود. اما پس از ظهور انقلاب اسلامی و فروپاشی رژیم پهلوی و ناکامی پروژه شبه مدرنیزاسیون(در ساختار و چیستی که رژیم پهلوی پدید آورده بود) در ایران، شرایط نوینی پدیدار گردیده بود.

در ایران پس از انقلاب نظام و قاطبه مردم ایران بر مبنای آرمان های انقلاب و آموزه های امام خمینی به نوعی بیداری و خودباوری مهلم از اسلام ناب محمدی(ص) رسیده بودند. در ایران پس از انقلاب اسلامی ظهور و فراگیری آرمانگرایی اسلامی - انقلاب عدالت مدار ظلم ستیز ضد استکباری، بساط اداهای توخالی چپ نمایی روشنفکرانه را برچیده بود و طومار شعارهای مدرنیستی را به باد داده بود. در چنین وضعیتی روشنفکری ایارن نیازمند آن بودکه آرمانگرایی دینی و انقلاب گری اسلامی را به نحو اخص و هر نوع آرمان گرایی و تعهد طلبی را به طور اعم مورد تخطئه و تهاجم و انکار قرار دهد. اینجا بود که استفاده از زرادخانه تولیدات ادبی و سیاسی و فرهنگی نئولیبرالهای غربی به منظور تخطئه آرمان گرایی انقلابی و هویت طلبی اسلامی و عدالت خواهی، به صورتی گسترده آغاز شد.

در چنین فضایی با فعالیت گسترده مترجمان و نویسندگان روشنفکر و حمایت مستقیم و اغلب پنهانی و غیر مستقیم(اما گسترده و سازمان یافته) مسئولان وزارت ارشاد وقت، انتشار آثار متعدد و مختلف نئو لیبرال های ادبی و فرهنگی و سیاسی غربی در ایران آغاز شده و گسترش می یابد. اینگونه است که انبوهی از آثار مانس اشپربر، جورج اورول، ارتور کوئیستلر، هانا آرنت و.. به فارسی ترجمه و منتشر می شود.

در این میان ترجمه و انتشار گسترده رمان ها و داستان های گابریل گارسیا مارکز از جایگاه و اهمیت ویژه ای برخوردار بود زیرا درون مایه و فرم و کلیت آثار پسارئالیستی مارکز و وهم انگاری و واقعیت گریزی و یقین(ایمان) ستیزی و فانتزی های اروتیکی که ترسیم و تصویر و ترویج می کردند، به پیشبرد اغراض جریان تهاجم فرهنگی(مثلا در اهدافی چون کم رنگ کردن یا تخطئه آرمانگرایی، دورکردن توان ذهنی و روحی مخاطبان از هر نوع یلوک مجاهدانه و مبارزه جویانه، سرگرم کردن اشخاص به امور بی ارزش و حاشیه ای و فرعی نظیر " ادبیت " و بازی های تکنیکی و خیالبافی های لغو و..) کمک بسیاری کرد. از این رو است که از حدود سال ۱۳۶۰ به بعد(تا حدود سال ۱۳۶۸ و ۱۳۶۹) با امواج گسترده از ترجمه و انتشار آثار مختلف مارکز در کشور روبروییم. در واقع دشمنان اسلام و انقلاب در مرحله اول تهاجم فرهنگی سازمان یافته خودشان علیه نظام و مردم در سال های دهه ۱۳۶۰ از قابلیت های رمان و داستان مارکزی به منظور مبارزه با آرمان گرایی انقلابی و معنا طلبی اسلامی و هویت جویی مبتنی بر فرهنگ جهاد و شهادت، استفاده بسیاری کردند.

ارسال نظر