|
|
کدخبر: ۳۳۸۶

امام موسى کاظم علیه السلام پدرش را پس از شهادت در میان دو تکه پارچه سفید که لباس احرام او بود به اضافه پیراهن و دستارى که یادگار جدش حضرت على بن الحسین علیه السلام بود، پیچید و در قبرستان بقیع در کنار اجداد طاهرینش به خاک سپرد.

به گزارشامیدبه نقل از رجا، نام شریفش جعفر، کنیه اش ابوعبدالله و ابواسماعیل و لقبهایش فاضل، قائم، طاهر، کافل، منجی و مشهورترین آنها صادق بود. در روز جمعه هفدهم ربیع الاول سال ۸۳ هجری قمری هنگام طلوع فجر درمدینه چشم به جهان گشود و در بیست و پنجم شوال سال ۱۴۸ هجری قمری در سن شصت و پنج سالگی در مدینه چشم از جهان فرو بست و در کنار پدر و جد خود، امام باقر و امام سجاد(علیهما السلام) و عموی جدش امام حسن مجتبی(علیه السلام) در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد. پدرش ۲۶ساله بود که او زاده شد. دوازده سال از عمر شریفش را در کنار جدش امام سجاد(علیه السلام) و نوزده سال را در کنار پدرش امام باقر(علیه السلام) گذراند.

مدت امامت آن امام همام ۳۴ سال بود که حدود هجده سال آن(۱۳۲-۱۱۴ه) همزمان با حکومت امویان بود و شانزده سال آن(۱۴۸-۱۳۲ ه) همزمان با حکومت عباسیان.

بندگی شایسته

امام صادق(علیه السلام) از اعاظم عباد و اکابر زهاد بود. از سه حال خارج نبود: یا روزه داشت، یا نماز می خواند و یا ذکر می گفت. چون روزه می گرفت بوی خوش به کار می برد و بعد از ماه رمضان بی درنگ زکات فطره روزه خود، خانواده و خدمتکارانش را می پرداخت.

شبهای قدر را اگرچه مریض بود تا صبح در مسجد به نیایش و عبادت می گذراند. چون نیمه شب برای خواندن نماز شب بر می خاست با صدای بلند ذکر می گفت و دعا می خواند تا اهل خانه بشنوند و هرکس بخواهد برای عبادت برخیزد. هنگامی که ماموران حکومت برای دستگیری وی شبانه از دیوار منزلش وارد می شدند، او را درحال راز و نیاز یافتند. آن حضرت ذکر رکوع وسجود را بسیار تکرار می کرد.

امام صادق(علیه السلام) خداوند را همه جا حاضر و او را بر اعمال خودناظر می دانست. از این رو به هنگام نیایش مجذوب خداوند می شد. مالک بن انس می گوید: " با امام صادق(که بر او درود خدا باد) حج گزاردم، به هنگام تلبیه هرچه می کوشید تا لبیک بگوید، صدایش درگلو می ماند و چنان حالتی به او دست می داد که نزدیک بود ازمرکبش به زیر افتد. گفتم: چاره ای نیست باید لبیک گفت. فرمود:

چگونه جرات کنم لبیک بگویم، می ترسم خداوند بگوید: " نه لبیک " چون زبان به لبیک می گشود، آن قدر آن را تکرار می کرد که نفسش بند می آمد. قرآن را بسیار بزرگ می داشت و آن را در چهارده بخش قرائت می فرمود.

شجاعت بی نظیر

امام صادق(علیه السلام) از نسل علی(علیه السلام) بود و در شجاعت بی نظیر. او شجاعت و پایداری را از پدران خود به ارثبرده بود. در مقابل زورمندان و امیران از گفتن حق پروا نداشت. روزی منصور، خلیفه عباسی، از مگسی درمانده شد و از وی پرسید: چرا خداوند مگس را آفرید؟ امام(علیه السلام) پاسخ داد: " تا جباران را خوار کند. ”

وقتی " داوود بن علی، فرماندار مدینه، معلی بن خنیس را کشت، شمشیر برگرفته به کاخ امارت رفت; حقش را مطالبه کرد; و قاتل " معلی " را به قصاص کشت.

وقتی که فرماندار اموی مدینه در حضور بنی هاشم و در خطبه های نماز علی(علیه السلام) را دشنام داد و همه بنی هاشم سکوت کردند، امام(علیه السلام) چنان پاسخ کوبنده ای به او داد که فرماندار بی آنکه خطبه را تمام کند راه خانه پیش گرفت.

ماموران حکومت خانه اش را به آتش کشیدند، در میان شعله های آتش قدم می زد و می فرمود: " من فرزند ابراهیم خلیلم "

مهابت در عین گذشت

امام(علیه السلام) مهابتی خدادادی داشت، چهره اش نورانی بود و نگاهش نافذ. عبادت بسیار سبب شده بود ابهتش دلها را جذب کند. عظمت و مهابت وی چنان بود که ابو حنیفه بر منصور وارد شد و امام(علیه السلام) حضور داشت، به گفته خودش چنان تحت تاثیر هیبت امام(علیه السلام) قرار گرفت که مهابت منصور با آن همه خدم و حشم در برابر آن هیچ بود.

یکی از دانشمندان علم کلام، که بسیار بر خود می بالید و خود را برای مناظره با آن حضرت آماده کرده بود، چون چشمش به امام افتاد چنان تحت تاثیر قرار گرفت که حیران ماند و زبانش بند آمد.

امام با وجود شجاعت و مهابت و قوت قلبی که داشت، در برخورد با مردم و خدمتکارانش بسیار بردبار و با گذشت بود و بدی را با نیکی پاسخ می داد. روزی شخصی که، امام را نمی شناخت، او را به دزدی متهم کرد. امام(علیه السلام) وی را به خانه برد و هزار درهم به او داد. چون شخص شرمنده و عذرخواه بازگشت و درهمها را پس آورد، امام آن را نپذیرفت.

گاه حتی بیش از این گذشت نشان می داد، به نماز می ایستاد و برای بدکننده از خدا آمرزش می طلبید.

مولایی همجون بردگان

امام(علیه السلام)، با همه شرافت نسب و جلالت قدر و برتری دانشی که داشت، بسیار متواضع بود و در میان مردم چون یکی از آنان بود. به دست خویش خرما وزن می کرد. باغ خود را بیل می زد; آبیاری می کرد. چهارپا سوار می شد. و اجازه نمی داد حمام را برایش قرق کنند. چون بندگان بر زمین می نشست و غذا می خورد. و خود از میهمانانش پذیرایی می کرد. روزی برای دلجویی و دیدار به منزل یکی از بنی هاشم می رفت که کفشش پاره شد. کفش پاره را به دست گرفت و با یک پای برهنه تا مقصد رفت. یتیمان را نوازش و سرپرستی می کرد.

رفتارش با دیگران، حتی خدمتکاران بسیار ملایم و مهربانانه بود. خوشرو و خوش رفتار بود و ملایمت و نرمی معیار رفتارش شمرده می شد. روزی غلامش، که در پی کاری رفته بود، دیر کرد. امام(علیه السلام) در پی اش گشت و وقتی پیدایش کرد خوابیده بود. نه تنها با او درشتی نکرد، بلکه کنارش نشست و او را باد زد تا بیدار شد. آنگاه به او فرمود: " تو را نشاید هم شب بخوابی هم روز، شب بخواب و روز کار کن. ”

صبر ایّوب وار

امام صادق(علیه السلام) در برابر سختیها و مصیبتها بسیار پایدار بود. در برابر سختیهایی که حکومت برایش ایجاد می کرد و گاه حتی شبانه به منزلش می ریختند و به مرگ تهدیدش می کردند، استوار بود. او در غم از دست دادن فرزندان بسیار صبور بود. روزی با میهمانانش بر سر سفره بود که خبر در گذشت پسر بزرگش اسماعیل را آوردند. با آنکه اسماعیل را بسیار دوست داشت نه تنها بی تابی نکرد، بلکه با میهمانان نشست، لبخند زد، پیش میهمانان غذا گذاشت و آنها را به خوردن تشویق کرد و از روزهای دیگر بهتر غذا خورد. میهمانان از این که او را غمگین ندیدند تعجب کردند و سبب را پرسیدند. حضرت فرمود: " چرا چنین نباشم، راستگوترین راستگویان به من خبر داده است که من و شما خواهیم مرد. ”

وقتی کودکش مریض شده بود، غمگین بود و چون کودک درگذشت، اندوه را به کناری نهاد و به جمع یاران پیوست. پرسیدند: " تا کودک بیمار بود، غمگین بودی و چون درگذشت، غم از چهره زدودی "؟ فرمود: " ماخاندانی هستیم که پیش از وقوع مصیبت اندوهگین می شویم و چون فرمان حق در رسد به قضا رضا می دهیم و تسلیم فرمان حق هستیم.

در فراق از دست دادن یاران و خویشاوندان اشک می ریخت، ولی پیوسته راست قامت بود. در شهادت عمویش " زید بن علی بن الحسین(علیهما السلام) ” گریست. در گرفتاری، شکنجه ها و شهادت عموزادگانش گریست، ولی همچنان پایدار ایستاد.

زهری که منصور به حضرت خورانید

سید بن طاووس(ره) در کتاب شریف " مهج الدعوات” فصل " ادعیه امام صادق علیه السلام " چنین مى‏نویسد: منصور در دوران حکومتش هفت بار امام صادق علیه السلام را نزد خود احضار کرده است؛ گاهى در مدینه و در ربذه به هنگام عزیمت حج و دیگر بار در کوفه و بغداد، و در همه این جریانات تصمیم بر قتل امام داشت و در تمام این جریانات با امام بدرفتارى کرده و با وى سخن ناروا گفته است. در اینجا یکی از این وقایع تأسف برانگیز را از کتاب شریف " منتهی الآمال” اثر مرحوم شیخ عباس قمی(ره) نقل می کنیم.

روزى منصور در قصر خود نشست و هر روز که در آن قصر شوم مى نشست آن روز را " روز ذبح” مى گفتند؛ زیرا که نمى نشست در آن عمارت مگر براى قتل و سیاست. و در آن ایام حضرت صادق علیه السلام را از مدینه طلبیده بود و آن حضرت داخل شده بود. چون شب شد و مقداری از شب گذشت ربیع را طلبید و گفت: … برو و جعفر بن محمّد را در هر حالتى که یافتی بیاور و نگذار که هیئت و حالت خود را تغییر دهد. ربیع گفت: بیرون آمدم و گفتم ”اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راَجِعُونَ” هلاک شدم؛ زیرا که اگر آن حضرت را در این وقت به نزد منصور بیاورم با این شدت و غضبى که او دارد البته آن حضرت را هلاک مى کند و آخرت از دستم مى رود و اگر نیاورم مرا مى کشد و نسل مرا بر مى اندازد و مالهاى مرا مى گیرد، پس مردد شدم میان دنیا و آخرت و نفسم به دنیا مایل شد و دنیا را بر آخرت اختیار کردم.

چون از نماز فارغ شد گفتم بیا که خلیفه تو را مى طلبد، فرمود: بگذار که دعا بخوانم و جامه بپوشم، گفتم نمى گذارم فرمود که بگذار بروم و غسلى بکنم و مهیاى مرگ گردم، گفتم اجازه ندارم و نمى گذارم، پس آن مرد پیر ضعیف را که بیشتر از هفتاد سال از عمرش گذشته بود با یک پیراهن و سر و پاى برهنه از خانه بیرون آوردم.

محمّد پسر ربیع گفت که چون پدرم به خانه آمد مرا طلبید و من از همه پسرهاى او سنگین دل‌تر بودم پس گفت برو به نزد جعفر بن محمّد و از دیوار خانه او بالا برو و بى خبر به سراى او داخل شو، به هر حالى که او را یافتى بیاور. پس آخر شب به منزل آن حضرت رسیدم و نردبانى گذاشتم و به خانه او بى خبر درآمدم دیدم که پیراهنى پوشیده و دستمالى بر کمر بسته و مشغول نماز است، چون از نماز فارغ شد گفتم بیا که خلیفه تو را مى طلبد، فرمود: بگذار که دعا بخوانم و جامه بپوشم، گفتم نمى گذارم فرمود که بگذار بروم و غسلى بکنم و مهیاى مرگ گردم، گفتم اجازه ندارم و نمى گذارم، پس آن مرد پیر ضعیف را که بیشتر از هفتاد سال از عمرش گذشته بود با یک پیراهن و سر و پاى برهنه از خانه بیرون آوردم، چون پاره اى راه آمد ضعف بر او غالب شد و من رحم کردم بر او و بر اسب خود سوار کردم و چون به در قصر خلیفه رسیدم شنیدم که با پدرم مى گفت: واى بر تو اى ربیع! دیر کرد و نیامد.

پس ربیع بیرون آمد و چون نظرش بر امام علیه السلام افتاد و او را با این حالت مشاهده کرد گریست! زیرا ربیع اخلاص زیادی خدمت حضرت داشت و آن بزرگوار را امام زمان مى دانست. حضرت فرمود: که اى ربیع! مى دانم که تو به جانب ما میل دارى این قدر مهلت بده که دو رکعت نماز به جا بیاورم و با پروردگار خود مناجات نمایم، ربیع گفت: آنچه خواهى بکن، پس دو رکعت نماز کرد و زمانی طولانی را با داناى راز عرض نیاز کرد و چون فارغ شد ربیع دست آن حضرت را گرفت و داخل ایوان برد، پس در میان ایوان نیز دعایى خواند، و چون امام عصر را به درون قصر برد و نگاه منصور بر آن حضرت افتاد از روى خشم گفت: اى جعفر! تو ترک نمى کنى حسد و سرکشی خود را بر بنی عباس و هر چند سعى مى کنى در خرابى حکومت ایشان فایده نمى بخشد، حضرت فرمود: به خدا سوگند! اینها که مى گویى هیچ یک را نکرده ام، و تو مى دانى که من در زمان بنى امیه که دشمن ترین خلق خدا بودند براى ما و شما، به آن آزارها که از ایشان بر ما و اهل بیت ما رسید چنین اراده ای نکردم و از من به ایشان بدى نرسید و نسبت به شما نیز این چنین اراده نکرده ام …، پس منصور ساعتى سر در زیر افکند و در آن وقت بر بالشى تکیه کرده بود، او همیشه در زیر تخت خود شمشیر مى گذاشت، سپس گفت: دروغ مى گویى و دست در زیر تخت کرد و نامه هاى بسیار بیرون آورد و به نزدیک آن حضرت انداخت و گفت: این نامه هاى تو است که به اهل خراسان نوشته اى که بیعت مرا بشکنند و با تو بیعت کنند، حضرت فرمود: به خدا سوگند که اینها به من افترا است و من اینها را ننوشته ام و چنین اراده ای نکرده ام …، ناگهان منصور شمشیر را به قدری از غلاف بیرون کشید، ربیع گفت: چون دیدم که منصور دست به شمشیر برده است بر خود لرزیدم و یقین کردم که آن حضرت را شهید خواهد کرد، ولی ‍ شمشیر را در غلاف کرد و گفت: شرم ندارى که در این سن مى خواهى فتنه به پا کنى که خونها ریخته شود؟

حضرت فرمود: نه به خدا سوگند که این نامه ها را من ننوشته ام و خط و مهر من در اینها نیست و بر من افترا بسته اند. پس منصور باز آتش غضبش مشتعل گردید و شمشیر را تمام از غلاف کشید، در حالی که آن حضرت نزد او ایستاده بود و مترصد شهادت بود ولی ناگهان منصور بار دیگر شمشیر را در غلاف کرد و ساعتی سر به زیر افکند و سر برداشت و گفت: راست می گویی، سپس آن حضرت را نزدیک خود طلبید و بر کنار خود نشاند و پس از اکرام بسیار ایشان را راهی منزل نمود.

ربیع گفت که من شاد بیرون آمدم و متعجب بودم از آنچه منصور اول در باب حضرت اراده داشت و آنچه آخر به عمل آورد، چون به صحن قصر رسیدم گفتم: یابن رسول اللّه! من متعجبم از آنچه او اول براى شما در خاطر داشت و آنچه آخر در حق شما به عمل آورد …، و هر چه منصور اظهار خشم مى نمود هیچ اثر ترس و اضطرابی در شما مشاهده نمى کردم، حضرت فرمود: کسى که جلالت و عظمت خداوند ذوالجلال در دل او جلوه گر شده است ابهت و شوکت مخلوق در نظر او مى نماید، و کسى که از خدا مى ترسد از بندگان پروا ندارد.

… ربیع گفت به نزد خلیفه برگشتم و هنگامی که خلوت شد سبب آن رفتار عجیب را از منصور پرسیدم. گفت: اى ربیع! در وقتى که او را طلبیدم بر قتل او مصرّ بودم و بر آنکه از او عذرى قبول نکنم زیرا بودن او برای من، هر چند قیام به شمشیر نکند، گرانتر است از آنها که قیام مى کنند؛ زیرا که مى دانم او و پدران او را مردم امام مى دانند و ایشان را واجب الاطاعه مى شمارند و از همه خلق، عالمتر و زاهدتر و خوش اخلاق ترند و در زمان بنى امیه من بر احوال ایشان مطلع بودم، هنگامی که در مرتبه اول قصد قتل او کردم و شمشیر را مقداری از غلاف بیرون کشیدم دیدم که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله براى من متمثّل شد و میان من و او قرار گرفت و دستهایش را گشوده بود و آستینهاى خود را بالا زده بود و رویش را ترش کرده بود و از روى خشم به سوى من نظر مى کرد من به آن سبب شمشیر را در غلاف کردم. در مرتبه دوم دیدم که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بار دیگر نزد من متمثّل شد، نزدیکتر از اول و خشمش بسیار بود و چنان بر من حمله کرد که اگر من قصد قتل جعفر مى کردم او قصد قتل من مى کرد…، به این جهت از آن اراده برگشتم و او را اکرام کردم. ایشان فرزندان فاطمه اند و به حق ایشان جاهل نمى باشد مگر کسى که بهره از دین نداشته باشد.

همچنین از " مشکاة الانوار” نقل شده است که در آخرین لحظات عمر مبارک امام صادق علیه السلام یکی از اصحاب ایشان خدمت آن حضرت رسید، ولی آن حضرت را به سبب زهری که منصور دوانیقی به ایشان خورانیده بود، چندان لاغر و باریک دید که گویا هیچ چیز از آن بزرگوار نمانده جز سر نازنینش. پس آن مرد به گریه درآمد. حضرت فرمود: براى چه گریه مى کنى؟ گفت: گریه نکنم با آنکه شما را به این حال مى بینم؟ فرمود: چنین مکن، همانا مؤمن چنان است که هرچه عارض او شود خیر او است، اگر بریده شود اعضاى او براى او خیر است و اگر مشرق و مغرب را مالک شود براى او خیر است …

امام موسى کاظم علیه السلام پدرش را پس از شهادت در میان دو تکه پارچه سفید که لباس احرام او بود به اضافه پیراهن و دستارى که یادگار جدش حضرت على بن الحسین علیه السلام بود، پیچید و در قبرستان بقیع در کنار اجداد طاهرینش به خاک سپرد؛ امام کاظم علیه السلام ضمناً دستور داد، چراغ اطاقى را که پدرش در آن مى زیست همچنان روشن نگاه دارند و این چراغ تا زمانی که امام کاظم در مدینه بود، همه شب روشن بود تا اینکه او به عراق احضار شد.

ارسال نظر