|
|
کدخبر: ۱۴۹۰۸۶

من در یک خانواده متوسط اجتماعی، ولی خیلی متدین به دنیا آمده ام. پدرم نظامی و مادرم خانه دار بود. ما در یک خانواده بسیار صمیمی دور هم بودیم و زندگی می کردیم.

به گزارشافکارنیوز، یادم می آید که برای اولین بار با دکتر فتح الله زاده در سال ۷۲ در مشهد مقدس، زمان برگزاری یک جشنواره استانی فیلم که من به عنوان خبرنگار به آنجا رفته بودم، آشنا شدم. ایشان اولین شماره مجله را به من دادند و روی آن را هم امضا کردند، فکر می کنم هنوز هم آن را داشته باشم و از همانجا استارت همکاری من با مجله «روزهای زندگی» زده شد و تازه فهمیدم که دوست خوبم آقای دکتر مهدیزاده هم سر دبیر این مجله هستند و این مرا بیشتر راغب کرد که با این مجله همکاری کنم. فکر کنم از همان شماره اول مجله من هم جزو خانواده «روزهای زندگی» شدم و حتی زمانی که فیلمسازی بیشتر وقت مرا به خودش معطوف کرد، اما هیچ وقت این ارتباطم را قطع نکردم و همیشه خودم را عضو کوچکی از این مجله خوب می دانم. این دومین مصاحبه دکتر فتح الله زاده با مجله «روزهای زندگی» در طول ۲۰ سال انتشار است و آن را هم با اصرار فراوان من و سردبیر پذیرفت. این گفتگو یک یادگاری تاریخی و ثبت شده توسط دوربین سه بعدی برای شماره مخصوص عید نوروز و آیندگان است و امیدوارم مورد قبول و رضایت شما خوانندگان قرار گیرد.

همه شما را می شناسند، اما من برای ثبت تاریخی این مصاحبه تصویری که به صورت سه بعدی از شما می گیرم، دوست دارم به طور کامل به معرفی خودتان بپردازید. در چه سالی به دنیا آمده و کجا متولد شده اید؟

بسم الله الرحمن الرحیم… بنده در سال ۱۳۳۸ در شهرستان دارالمومنین یا خوی(قبلاً شهر خوی به دارالمومنین معروف بوده) که از شهرهای مهم تاریخی است به دنیا آمده ام، این شهر هم در کتاب های تاریخی ایرانی و هم در کتاب های نویسندگان اروپایی که از ایران دیدن کردند و درباره ایران و شهرهای ایرانی نوشته اند، شهری برجسته و مهم بوده و سکه مخصوص خود را در دوران های پیش داشته و من افتخار این را دارم که در این شهر بسیار زیبا و خیلی خوب به دنیا آمده ام.

از لحاظ اجتماعی در چه خانواده ای به دنیا آمده اید؟

من در یک خانواده متوسط اجتماعی، ولی خیلی متدین به دنیا آمده ام. پدرم نظامی و مادرم خانه دار بود. ما در یک خانواده بسیار صمیمی دور هم بودیم و زندگی می کردیم.

چند برادر و خواهر دارید؟

چهار خواهر دارم و یک برادر.

شما فرزند چندم خانواده هستید؟

من فرزند چهارم خانواده هستم. همین چهار معروفی که با پرسپولیسی ها داریم.(می خندد)

حاج آقا دوران تحصیلات خود را در مقاطع مختلف کجا گذرانده اید؟

من بخشی از دبستان را در شهر پیرانشهر که قدیم ها اسمش «خانه» بود و بعداً پیرانشهر شد، در نزدیکی شهر نقده و جلدیان در غرب کشور که هم مرز عراق است، در مدارس ابتدایی در پادگان گذراندم، چون پدرم نظامی بود. بعد از دبستان به شهر خوی آمدیم و دوره راهنمایی و دبیرستان را در شهرستان خوی به پایان رساندم و بعد از آن به تهران آمدیم و در دانشگاه آزاد تهران در رشته مدیریت بازرگانی درس خواندم و لیسانس گرفتم.

چه سالی لیسانس گرفتید؟ آیا باز هم ادامه دادید؟

سال ۱۳۶۷ و بعد از آن فوق لیسانس و دکترا را از کشور آذربایجان و از آکادمی ملی آذربایجان که یکی از مراکز علمی بسیار معتبر جهانی ست، گرفتم، البته قبل از این دکترایی هم از یکی از دانشگاه های انگلیس در لندن گرفته بودم که آن هم دکترای روزنامه نگاری بود.

زمانی که انقلاب و پس از ان جنگ شد، شما جزو جوان هایی بودید که به انقلاب پیوستید و سپس با شروع جنگ به مصاف دشمن رفتید، اگر می شود خودتان در این باره توضیح دهید.

رفتن به جبهه جزو کارهایی بود که ما واجب می دانستیم و در حد امکان هم می رفتیم، خیلی نمی خواهم در این زمینه صحبت کنم، چون این یک وظیفه انسانی بوده، فرزندان شهدای عزیز، ایثارگران و جانبازان عزیز می توانند از جبهه با افتخار یاد کنند که پدران شان در آنجا شهید شدند و جان شان را در این راه که راه خدا و مردم بود از دست دادند و یا ایثارگری و نبرد کردند. جبهه متعلق به آنهاست، ما اگر رفتیم وظیفه مان بوده و اگر دوباره به ما احتیاج شود باز هم وظیفه داریم که در جبهه ها حضور داشته باشیم، این منش یک مسلمان است و هیچ افتخار و امتیازی برای بنده محسوب نمی شود، خدا را شکر که حداقل نصف مدت جنگ را افتخار داشتم در جبهه باشم و امیدوارم که کشور من هیچ وقت جنگ را دیگر نبیند و همیشه در صلح و آرامش زندگی کنیم.

کدام منطقه بودید؟

بیشتر در شمال غرب بودم، اما در جنوب هم خدمت کرده ام.

کمی به عقب برگردیم، چه سالی و چرا به تهران مهاجرت کردید، چون پدرتان نظامی بود یا اینکه به خاطر تحصیل مجبور شدید به تهران بیایید؟

به هر حال من دانشگاه را وقتی ازدواج کردم و در تهران بودم، شروع کردم، یعنی بعد از ازدواج تحصیلاتم را ادامه دادم، منتها بعد از اینکه دیپلم گرفتم به شهرستان همدان رفتم و آنجا مشغول به کار شدم و بعد از آن در سال ۶۱ به تهران آمدم و از آن موقع در تهران زندگی می کنم.

ازدواج تان در چه سالی بود؟

سال ۱۳۶۳.

از این ازدواج چند فرزند دارید و چند ساله هستند؟

من دو فرزند دارم. یک دختر و یک پسر، یکی ۲۴ ساله و دیگری ۲۸ ساله است.

از لحاظ تحصیلی آنها چکار می کنند؟

پسرم دانشجوی سال آخر عمران است و دخترم هم کارشناسی ارشد در رشته کارآفرینی دارد.

بسیار عالی. شما خیلی زود جذب مطبوعات شدید، علت آن چه بود؟

من از دوران جوانی به این حرفه علاقمند بودم و مطالعه هم داشتم و بعد جذب رشته روزنامه نگاری شدم، یادم هست که در دوره راهنمایی در رشته نمایشنامه نویسی در استان اول شدم و اکثراً در آن دوران جزو منتخبین مدارس بودم و ما را برای تشویق به اردوی رامسر می بردند، شروع کارم از روزنامه اطلاعات بود، سال ۱۳۶۱ به روزنامه اطلاعات رفتم و مشغول کار شدم.

جزو کارمندان رسمی بودید یا اینکه فقط مطلب می دادید؟

من جزو کارمندان رسمی آنجا شدم و از خبرنگاری هم شروع کردم و به سر دبیری مجله جوانان رسیدم و حدود ۱۱ سال در خدمت دوستان روزنامه اطلاعات بودم.

روزنامه اطلاعات در مطبوعات مثل باشگاه راه آهن در قدیم بود، اکثر بازیکن های خوب فوتبال از راه آهن شروع می کردند و به باشگاه های دیگر می رفتند، روزنامه اطلاعات هم در مورد روزنامه نگارها همین حکم را داشت و من هم افتخار می کنم که از سال ۱۳۶۸ از روزنامه اطلاعات شروع کردم و از آن زمان با شما به نوعی در این موسسه همکار بودم و بعد ما هم کم کم به جاهای دیگر جذب شدیم، باید عرض کنم من هنوز هم افتخار می کنم که رابطه ام را به عنوان روزنامه نگار با روزنامه اطلاعات حفظ کرده ام، شما بعد از موسسه اطلاعات با چه کاری شروع کردید و از چه سالی کارتان را ادامه دادید؟

سال ۷۲ مجله «روزهای زندگی» را تاسیس کردم و به کمک آقای دکتر مهدیزاده که ایشان هم از موسسه اطلاعات آمده بودند، مجله را راه اندازی کردیم و در این ۲۰ سال هم با هم بودیم و با تلاشی که ایشان و بقیه همکاران خوبم انجام می دهند، مجله را پایدار نگه داشته ایم و خدا را شکر می کنم که جزو موفق ترین مجلات کشور محسوب می شود و مجله خوبی داریم، مجله «روزهای زندگی» اجتماعی و خانوادگی است و استقبال به حدی شده که ما مجبور شدیم مجله «روزهای زندگی بچه ها» را هم تاسیس کنیم تا بچه ها هم بتوانند به همراه خانواده ها از آن استفاده کنند و در کنار آن مجله «فوتبال» و روزنامه «استقلال جوان» را هم راه اندازی کردیم.

حاج آقا شما کتاب هم نوشته اید، در این باره هم توضیح دهید.

باید عرض کنم که من از بچگی به نوشتن علاقه داشتم و ادامه هم دادم و تا حالا بالغ بر پانزده شانزده کتاب همه نوشتم، البته هیچ وقت اهل هیاهو نبودم که زیاد در موردشان صحبت کنم.

در مورد چه مسائلی کتاب می نویسید؟ کی اولین کتاب خود را نوشتید؟

بیشتر در مورد مسائل اجتماعی، روزنامه نگاری و موضوعات اقتصادی بوده. از همان سال های ۶۳۶۲ شروع به نوشتن کتاب کردم و تا همین دو سه سال پیش که گرفتاری هایم کمتر بود، می نوشتم، البته الان هم چهار کتاب در دست دارم که اگر گرفتاری های باشگاه امان بدهد آنها را تمام می کنم و به دست ویراستار و سپس چاپ می سپارم.

خیلی مهم است که گفتید از سال ۷۲ مجله «روزهای زندگی» را راه اندازی کردید، چون بسیاری از مجلات یکی دو سه سال نشده تعطیل می شوند و یا آنها را به اشخاص دیگری واگذار می کنند، اما شما آن را حفظ کردید، دلیل این موفقیت چه بوده؟ مدیر خوب چه تاثیری در این ماندگاری داشته؟

خودتان واقف هستید که مطبوعات به دلیل وجود مشکلات تحت فشار هستند و مشکل است که سه چهار تا مجله و روزنامه را چرخاند، اما اینکه «روزهای زندگی» بیست سال توانسته دوام بیاورد، به دلیل همکارهای خوبی مثل شما و مدیریت جناب آقای دکتر مهدیزاده است، ایشان فردی است که ستون خیمه مجله محسوب می شوند و آن را نگه داشته اند، همه تلاش ها را ایشان انجام می دهند و به غیر از توانمندی های قلمی، شخصیت برجسته و سالمی که دارند برایم ارزش بیشتری دارد و من خیلی افتخار می کنم که چنین دوست و همکار خوبی در کنارم بوده و امیدوارم در سنگرهای دیگر هم موفق باشند.

روزنامه «استقلال جوان» و مجله «فوتبال» را در چه سالی راه اندازی کردید؟

«استقلال جوان» را فکر کنم سال ۷۱ و مجله «فوتبال» را از سال ۷۹۷۸ راه انداختم. هر دو هم در بین مجلات و روزنامه های ورزشی موفق هستند و تیراژ آنها هم از همه بالاتر است.

خود شما هم ورزش می کردید؟ در چه زمینه ای فعال بودید؟

بله، من فوتبال بازی می کردم و در تمام مسابقات آموزشگاهی و جوانان کشوری حضور مستمر داشتم و بازی می کردم، منتها در سطح جوانان چون بنده قبل از انقلاب در رده جوانان بودم، انقلاب که شد و بعد از آن جنگ تحمیلی، حدود ده سالی ورزش تعطیل شد و وقتی هم می خواستیم دوباره شروع کنیم سن مان به ۳۰ ۲۹ سال رسیده و دیگر دیر شده بود، البته در همان سال ها ورزش دو و میدانی هم می رفتم و در غرب کشور چند سال قهرمان دو و میدانی بودم.

علاقه و توجه اصلی شما در تیم های برتر تهران یا کلاً ایران از اول هم به استقلال بود؟ حضور در استقلال چقدر برایتان سود مادی و معنوی داشته است؟

من همیشه استقلال را دوست داشتم و الان هم در استقلال مدیریت نمی کنم، یعنی کلاً کار نمی کنم، می دانید به هر دوره ای از مدیریت رجوع کنید من ریالی از استقلال پول نگرفتم و به خاطر عشقی که به این کار داشتم همه این سال ها مجانی کار کرده ام، نه پورسانتی گرفتم و نه حقوقی گرفتم. می دانید که در عرصه ورزش نمی شود چیزی را پنهان کرد، یعنی کسی که حقوقی گرفته نمی تواند بگوید من نگرفته ام. فوتبال مثل آکواریوم شفاف است و فکر می کنم نشان می دهد که آدمی که سالم نباشد نمی تواند کار کند، افتخار من هم این است که همیشه وفادار به کارم بوده ام.

یعنی شما طی این سال ها یک ریال هم از استقلال نبرده اید؟

نه حتی یک ریال، نه حقوق و نه پاداش.

پس این خرج هایی که می کنید قضیه اش چیست؟

من خیلی از خودم و پولم کمک می کردم به استقلال، چون استقلال را دوست داشتم و دارم و هیچ جایی را به غیر از استقلال مدیریت نداشتم و نپذیرفتم و در یک دوره که من از استقلال رفتم، خیلی از تیم ها آمدند و پیشنهادهایی با پول خوب به من دادند، اما من گفتم کلاً مدیرعاملی نمی کنم، آنها ایراد می گرفتند چرا فقط استقلال؟ من در جواب می گفتم من استقلال را به خاطر اینکه دوست داشتم انتخاب کردم، دوستانی که با من کار می کنند می دانند که من ۱۰ الی ۱۲ ساعت در روز با استقلال کار می کنم و خسته نمی شوم، چون کاری است که خودم دوست دارم.

چه شد که جذب استقلال شدید و پای شما به استقلال باز شد؟

من چون در روزنامه اطلاعات بودم، به عنوان خبرنگار و روزنامه نگار مطرح هم بودم، دوستانی هم که در هیات مدیره باشگاه داشتیم می دانستند من کارم چیست، بخصوص آقای ایروانی، آنها می خواستند برای استقلال یک روزنامه درست کنند و از من خواستند که با هم همکاری کنیم و روزنامه «استقلال جوان» متولد شد. بعد از مدتی دنبال مدیرعامل بودند که آقای ایروانی پیشنهاد کرد فتح الله زاده بیاید و به عنوان مدیرعامل باشد و من هم آمدم.

تقریباً چه سالی بود؟

اواخر سال ۱۳۷۴ و از آنجا به این سمت کشیده شدم. در میانه راه چند بار عقب کشیدم و رفتم و دوباره آمدم، با وقفه ای که افتاده، سر جمع ده سال مدیرعامل استقلال بوده ام.

در تاریخچه باشگاه کسی بوده که این همه سال مدیرعامل باقی بماند؟

فکر نمی کنم.

شما بابت فوتبال و تیم استقلال متحمل خیلی از مشکلات و مسائل دیگر می شوید، می خواستم ببینم که آیا این مسائل در خانواده شما هم تاثیری می گذارد؟

به هر حال آنها خیلی ناراحت هستند، بالطبع فشارهای روحی و روانی که به من وارد می شود، هر چقدر هم که نقش بازی کنم که خوشحال هستم و طوری ام نیست، چهره ام نشان دهنده درونم است و این، هم در روحیه من و هم خانواده ام تاثیر داشته و آنها خیلی اذیت می شوند، انصافاً هم همسرم و هم بچه هایم در این میان مظلوم واقع شده اند.

فکر نمی کنید در این ۱۸۱۷ سال به خانواده تان اجحاف شده؟

بله اجحاف شده، من بارها اعلام کرده ام که به کسی بد نکرده ام و حق الناسی به گردنم نیست، الحمدلله در آن دنیا در این باره مشکلی ندارم، شاید سهواً اشتباهی کرده باشم، ولی تا آنجا که خودم خواستم و زندگی کردم به کسی ظلم نکرده ام و حق کسی را ناحق نکرده ام، تنها جایی که من آن دنیا گیر می افتم خانواده ام هستند به خصوص همسرم که انصافاً من خیلی در حقش ظلم کرده ام.

به نظرم با شناختی که من دارم ایشان از شما می گذرند.

بالاخره اگر آنها هم بگذرند بنده از لحاظ وجدانی ناراحت هستم، چون واقعاً ایشان فداکاری کردند و از درون ناراحت هستند.

حاج آقا شما در عرصه ورزش، مطبوعات و نمایشنامه نویسی فعالیت داشتید، چرا تاکنون در عرصه سینما فعالیتی نداشتید؟ البته چیزهایی از فعالیت شما در تئاتر یادم می آید.

اگر شما یادتان باشد، من ده سال مسئول اجرایی جشنواره تئاتر فجر بودم و اصلاً جشنواره تئاتر را ما بر پا کردیم، آنجا هم موفقیت های برجسته ای داشتیم، از جمله رفتن یک تیم هنری در زمان مدیریت آقای علی منتظری در مرکز هنرهای نمایشی به آوینیون فرانسه، از آن وقت تاکنون هیچ گاه به خاطر ندارم که هیچ گروه هنری ایرانی به آنجا سفر کرده و در جشنواره مهم تئاتر آوینیون شرکت کرده باشند، یادم می آید که روزنامه کیهان با تیتر بزرگ در صفحه اول زد که برای اولین بار جشنواره تئاتر، جشنواره سینما را جلو زد و من هنوز آن روزنامه کیهان را دارم. آن سال استقبالی که از تئاتر می شد واقعاً بی نظیر بود. من یادم می آید که در همان سال ها با اینکه تازه انقلاب شده بود و فضا، فضای بسیار تنگی بود، ولی با وجود این ما جشنواره تئارت بین المللی را راه انداختم و بسیاری از هنرمندان مشهور تئاتر دنیا به ایران آمدند، یادم می آید هنگامی که من می خواستم از تئاتر خداحافظی کنم، حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰(اگر اشتباه نکرده باشم در سال ۷۰) دعوتنامه از تئاتر ایران برای حضور در سایر کشورها داشتیم، یعنی دعوت کرده بودند که گروه های نمایشی ما برای اجرا به آنجا بروند. ما تئاتری در کشور داشتیم که کسی نمی توانست از آن دل بکند، مثلاً من نمایشی را یادم می آید که نامش «معرکه در معرکه» بود و آقای طهمورثو خانم پطروسیان و آقای رویگری در آن بازی می کردند، وقتی این تئاتر را آدم می دید تا استخوانش تکان می خورد، وزن تئاتر خیلی برجسته شده بود.

تئاتر «پیروزی در شیکاگو» آقای داود رشیدی هم از تئاترهای موفق آن زمان بود.

بله، حیف که دیگر کارهای برجسته کم شده است. ما اساتید برجسته ای مثل آقای جمشید مشایخی، آقای کشاورز، آقای انتظامی، آقای رشیدی، آقای نصیریان، خانم هماروستا و خیلی های دیگر را که اسامی آنها زیاد است، داریم و می توانیم از آنها استفاده کنیم، اینها کسانی هستند که صحنه ها را ترکانده اند، ما باید از اینها استفاده کنیم که برای تئاتر پول آوری کنند، اما صحنه ها و سالن ها را خالی می بینیم، وقتی من آمدم تئاتر را آنالیز کردم، دیدم که آن موقع یک سناریو برای فیلم می نوشتند و یک میلیون تومان می گرفتند و بعد دیدم یک نمایشنامه می نوشتند و تنها ده هزار تومان می پرداختند، معلوم بود که کسی نمی آمد آن زمان چیز خوبی بنویسد و ما اعلام کردیم هر نمایشنامه ای دست مان برسد یکصد هزار تومان می دهیم، آن موقع پول زیادی در تئاتر بود و این باعثشد که نویسندگان خوب رجوع کردند و وارد کار شدند و با تئاتر آشتی کردند و تئاتر برجستگی های خودش را نشان داد، آقای طریقت ببینید ما متاسفانه در دهه ۸۰ به جای استفاده از مفاخر کشور، تئاتر را بیشتر به سمت شوخی های بی مزه بردیم و هجویات را وارد کرده و به جای طنز به خورد مردم دادیم. فرهنگ در حال متزلزل شدن است و این خیلی بد است. الان در تئاتر گاهی حتی درس خواندن را هم مسخره می کنند و این یک فرهنگ بد و غلط است. صدا و سیمای ما به جای اینکه فرهنگی کار کند، فرهنگ شکن شده، کاری را می کنند که من بعضی وقت ها غصه می خورم و واقعاً اعصابم به هم می ریزد.

آخرین حرف هایتان را در مورد استقلال بفرمایید، مسائل این باشگاه در زمانی که تنش هایی به وجود می آید، دلسردتان نمی کند؟

چرا خیلی دلسردم می کند، اما همیشه در کنار استقلال ایستاده ام.

حاج آقا اگر حرف خاصی برای مردم ایران و خوانندگان مجله «روزهای زندگی» که حدود بیست سال شما و مجله را حمایت و همراهی کرده اند، دارید، بفرمایید.

من خاک پای مردم ایران هستم، ما هر چه داریم از آنها داریم، من دست تک تک هواداران استقلال و حتی سایر تیم های ورزشی کشورم و نیز خوانندگان مجله «روزهای زندگی» را می بوسم، ما هیچی نیستیم، ما آن چیزی هستیم که آنها خواستند، ما آدم های معمولی هستیم و آنها ما را برجسته کردند. امیدوارم سال ۹۳ بهترین سال زندگی همه مردم باشد. من از شما هم خیلی ممنونم، افتخار دادید، انشاءالله هم سالیان سال سلامت و پابرجا و موفق باشید.

روزهای زندگی / شماره ۴۴۰ / ویژه نوروز ۹۳ / گفتگو از: نادر طریقت / صفحه ۲۸

ارسال نظر