|
|
کدخبر: ۳۱۲۳۰

آنچه که در اینجا می خوانید، مربوط به همان دوران است که بسیار خواندنی است. این هم در مورد چهره های هنری کشور… در این صفحه بازگشتی به گذشته شیرین این افراد خواهیم داشت…

به گزارشامید، دوران کودکی، اتفاق های کوچک و شیرین آن، از خاطرات فراموش نشدنی زندگی هر انسانی است. شاید برای شما هم این اتفاق افتاده که هر از چند گاهی به محل زندگی دوران کودکی تان بروید و سری به آن خاطرات شیرین بزنید، آنچه که در اینجا می خوانید، مربوط به همان دوران است که بسیار خواندنی است. این هم در مورد چهره های هنری کشور… در این صفحه بازگشتی به گذشته شیرین این افراد خواهیم داشت…

علیرضا خمسه
گروه ما سه تفنگدار بود


من علیرضا خمسه متولد نهم بهمن ماه سال هزار و سیصد و شمس تبریزی! به روایت راوی ساعت ۱۱:۱۵ شب بود که در بیمارستانی خصوصی و توسط یک ماما در منزل پدری ام واقع در خیابان پامنار تهران چشم به جهان گشودم. همان راوی باز روایت می کند که زمان تولدم کسوف(ماه گرفتگی) اتفاق افتاده و به همین دلیل پدر و مادرم قصد داشتند نامی برایم انتخاب کنند که با این رویداد زیبا مناسبتی داشته باشد، نامی مثل پسر ماه، نوه خورشید و… ولی از آنجا که پدرم ارادت خاصی به امیرالمومنین(ع) و امام رضا(ع) داشتند، از قبل نام علیرضا را برای فرزندشان انتخاب کرده بودند. اینکه می گویم از قبل به این دلیل است که قبل از تولد من مادرم در سه زایمان قبلی خود سه فرزند پسر به دنیا می آورند که همگی از دنیا می روند و شناسنامه ای که به نام علیرضا برای سه فرزند قبلی گرفته بودند بالاخره نصیب من می شود. حالا فهمیدید چرا گفتم متولد سال هزار و سیصد و شمس تبریزی هستم؟
خلاصه بعد از علیرضا که من باشم ۴ فرزند پسر و ۴ فرزند دختر دیگر به دنیا آمدند که در مجموع تعداد فرزندان خانواده خمسه به عدد ۹ رسید. به اعتقاد همه اعضا خانواده در میان این ۹ فرزند بنده هم از لحاظ چهره و قیافه و هم از لحاظ اخلاق و رفتار به شدت شبیه پدرم هستم.

خمسه می گوید: دوران کودکی من هم مثل خیلی از بچه های دیگر پر از فرازونشیب بود گاه کودک آرامی بودم گاهی هم شلوغ و اهل شیطنت! در دوره ای شیطنت های من به اوج خود رسید. به طوریکه با دو پسر خاله ام گروهی موسوم به «سه تفنگدار» تشکیل داده بودیم و بیشتر اوقات ما با هم می گذشت.

قبل از آمدن تلویزیون و انیمیشن و کارتون، اهل تماشای شهر فرنگ بودم. جعبه ای جادویی که چند جای چشمی داشت و وقتی به درونش نگاه می کردیم تعدادی عکس مقابل چشمان مان می دیدیم که همراه با صحبت های مرشدی که در مورد تصاویر صحبت می کرد، خاطرات خوشی را برایمان رقم می زد.
او می گوید: از سن ۱۳ سالگی که نسبت به بازیگری گرایش پیدا کردم، تبدیل شد به بازیگری مشهور در کشور بزرگترین آرزوی من شد و دستیابی به هر آنچه که نداشتم. رفتن به مدرسه برایم خیلی شیرین بود، در کنار هم می توانستیم خیلی از شیطنت هایی که در خانه از انجام آن منع شده بودیم، انجام دهیم. سال اول دبستان که وارد مدرسه امیر معزی واقع در خیابان پامنار شدم. معلم کلاس اول دبستان خانم توحیدی را خیلی دوست داشتم او آنقدر مهربان بود که به عشق او به مدرسه می رفتم.

و در پایان می گوید: هیچگاه نسبت به دوران کودکی ام حسرت نمی خورم چرا که هنوز هم آن فضای کودکانه، در زندگی ام جاری است. بازیگری ادامه کودکی من است و همه نقش هایی که بازی می کنم، نوعی بازی با حال و هوای کودکانه ام است.

لاله اسکندری
حادثه به سراغم می آمد!!


ساعت ۱۰ صبح ۳۰ آذر ماه ۱۳۵۴ در تربت حیدریه به دنیا آمدم، سه خواهر و دو برادر هستیم و من فرزند چهارم خانواده هستم. خب همانطور که می دونید اون موقع ها مثل الان علم هنوز اینقدر پیشرفت نکرده بود که جنسبت بچه از قبل تعیین بشه، تا به حال در مورد این موضوع با پدر و مادرم صحبت نکرده ام که قبل از تولد من منتظر فرزن دختر بودند یا پسر؟

در مورد اسمم، باید بگویم با توجه به اینکه همه بچه های قبل از من، اسم شون با حرف «س» شروع می شد، پدر و مادرم می خواستند که تنوعی بدهند و نام مرا متفاوت تر انتخاب کنند. نام لاله را یکی از دوستان پدرم پیشنهاد داد و پدر و مادر هم این نام را برایم انتخاب کردند.

وی می گوید: مسئله ای که در دوران نوزادی و کودکی من خیلی مشهود بود اینکه خیلی بچه آرومی بودم و زیاد اهل شیطنت نبودم. این را هم باید بگویم که خیلی بچه حادثه خیزی بودم اتفاقات زیادی برایم نیز رخ می داد. تصادف، شکستن سر و حتی سوختن… بچه شلوغی نبودم ولی همیشه اتفاقات سراغ من می آمد. زمانی که در تهران بودیم علاوه بر خواهر و برادرانم بچه های همسایه نیز همبازی های ما می شدند و وقتی به شهرستان(کاشمر) می رفتیم بچه های فامیل به خصوص دختر عمه ام همبازی های دوران کودکی من بودند. با بچه ها بازی هایی را انجام می دادیم که بچه های الان کمتر به آنها می پردازند. گرگم به هوا و خاله بازی و لی لی و کش بازی و… یک عروسک هم داشتم که خیلی دوستش داشتم. بچه که بودم یک بار تصادف بدی کردم و همان موقع بود که این عروسک را برایم خریدند. این اواخر هم آن را داشتم که یکی از بچه های دوستان آن را با خودش برد و دیگر هم نیاورد.
اما یک خاطره از لاله خانم: «بدترین تنبیهی که در دوران کودکی شدم توسط مادربزرگم بود که یک بار با خواهر و دختر عمه ام بدون اجازه برای خرید خوراکی بیرون رفتیم و بدون اطلاع چند ساعتی در خانه نبودیم و بعد از برگشت تنبیه اساسی شدیم.»

و می گوید: «خوب یادم هست که وقتی مدرسه رفتم چند ماه اول اصلاً متوجه نبودم که کجا هستم و مدتی طول کشید تا به فضای مدرسه عادت کنم. معلم کلاس اولم را خوب به یاد دارم خانم لولاور بود، در مدرسه همیشه در ورزش و هنر نمره ۲۰ می گرفتم، اما در ریاضیات ضعیف بودم.»

بهنوش بختیاری
قرار بود اسمم «بهار» باشه!


بهنوش بختیاری می گوید: متولد ۴ صبح ۲۹ اردیبهشت ماه ۱۳۵۴ مقارن با اذان صبح در بیمارستان اقبال واقع در خیابان آذربایجان تهران هستم. یک خواهر و دو برادر بزرگتر دارم و خودم نیز فرزند آخر خانواده هستم. بهناز، بهزاد و بهروز خواهر و برادران بزرگتر از من هستند. خب همان طور که می دونید اون موقع ها مثل الان علم هنوز اینقدر پیشرفت نکرده بود که جنسیت بچه از قبل تعیین بشه ولی حدس می زنم به خاطر حضور یک دختر و دو پسر، خانواده ام ترجیح می دادند تا فرزند چهارم شان نیز دختر باشد تا توازن بین بچه ها برقرار شود یعنی دو دختر و دو پسر!

در مورد اسمم باید بگم با توجه به اینکه من متولد فصل بهار هستم قرار بر این بود که نام من «بهار» باشد ولی وقتی که مادرم در بیمارستان با پیشنهاد یک پرستار مبنی بر انتخاب اسم «بهنوش» روبرو می شه از این موضوع خیلی استقبال می کنه و می گه که چرا این اسم به فکر خودمون نرسیده بود! ضمن اینکه بعد از بهناز و بهزاد و بهروز اسم بهنوش از ریتم بهتری نسبت به بهار برخوردار بود و ریتم رو بهم نمی زد. اینم بگم که همه می گم چشم و ابروی من شبیه مامانم هست و بقیه چهره ام به بابام رفته!

مسئله ای که در دوران کودکی من خیلی مشهود بود اینکه خیلی بچه یک دنده، لجباز و مغرور! بدون تعارف می گم که خیلی بچه غیر قابل تحملی بودم. لجاجت و یک دندگی من خیلی زبانزد بود. مامانم می گه وقتی نوزاد بودی هنگام شیر خوردن اگه یه بار روی دستت می زدم قهر می کردی و یک روز اصلاً شیر نمی خوردی و این مسئله باعثتعجب همه بود که چطور یه بچه شیرخواره می تونه اینقدر لجباز باشه!

البته اخلاق های بد دوران کودکی من به اینجا ختم نمی شه! همیشه بین من و خواهر و برادرانم جنگ و دعوا برقرار بود و نسبت به اونها خیلی حسودی می کردم و از همه بدتر خبرچین بودم و همه کارهای خواهر و برادرام رو به بابا و مامانم گزارش می کردم که بابت این موضوع همیشه هم از اونها کتک می خوردم. با وجود این اخلاق بد جالب این بود که همیشه مورد توجه پدر و مادرم بودم.

بهنوش خانوم می گوید: توی دوران کودکی علاقه زیادی به کش بازی داشتم و بعد از اون هم لی لی بازی مورد علاقه من بود. البته خاله بازی هم زیاد می کردیم. به همراه دو تا از دوستان دوران کودکیم. «شقایق» که خیلی ساله رفتن آمریکا و «میکان» که اون روزها دوست دوران بچگی من بود و الان زن داداش من شده! دنیای عجیبی هم با عروسک هام داشتم و با اونا سریال بازی می کردم. اسم عروسک هام هنوز یادمه! راینا، مری، هلن، روبرت، لیلا، حمیرا و «تام» که به جز تام همه اونها دختر بودند. بین اونها هم هلن رو خیلی بیشتر از بقیه دوست داشتم. عروسکی که ماکت یک نمکدون بود و نقش دختر منو بازی می کرد. همیشه توی رویاهای من هلن ملکه دنیا بود!

وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم که وقتی بزرگ شدم یا مهماندار هواپیما بشم یا گل فروش که البته مدتی هم دنبال اولی رفتم ولی مثل اینکه تقدر سرنوشت منو توی عالم هنر رقم زده بود. بهنوش بختیاری می گوید: سه، چهار ساله که بودم، عشق من این بود که توی یخچال برم پنهان بشم، از آنجا که ریزه میزه بودم خیلی راحت می رفتم توی یخچال که کار خطرناکی هم بود، بار اول که این کار را کردم، پدر و مادرم کل محل را دنبال من می گشتند… اگر در یخچال را دیرتر باز می کردند، من یخ می زدم، چون که زورم نمی رسید درب را از داخل باز کنم، بعدها که پیدایم نمی شد، آنها یه راست می اومدند سر یخچال.

خانواده سبز / شماره ۳۷۵ و ۳۷۶ / بهاره سیاه کلاه / صفحه ۳۲

ارسال نظر