|
|
کدخبر: ۱۷۷۴۱۹

همه برای امام دعا می کردند و امام منتظر لحظه وصال بود تا اینکه او به آرزویش رسید و امتی در فراق امامش گریست.

امید نیوز- انقلاب با رهنمود ها و خون دل های امام(ره) از جان به سر دویدن جوانان و خون شهدا شکل گرفت تا ما طعم استقلال ٰآزادی ٰجمهوری اسلامی را بچشیم. ٰ

رهنمودهای امام و رهبری را باید برای حفظ انقلاب ٰکشور و آنچه داریم فانوس راه قرار دهیم …

از غم دوست در این میکده فریاد کشم

دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

سال ها می گذرد، حادثه ها می آید

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

دست ها به آسمان بلند است زن و مرد پیر و جوان کوچک و بزرگ همه برای سلامتی اش ذکر عم یجیب بر لب داشتند ٰ بیقرار بودند کسی تحمل داغ او را نداشت و او کسی جز امام نبود او امام امت بود او پدر فرزندان شهید انقلاب بود

همه برای امام دعا می کردند و امام منتظر لحظه وصال بود تا اینکه او به آرزویش رسید و امتی در فراق امامش گریست…

بسم الله الرحمن الرحیم. انالله و اناالیه راجعون. " روح بلند رهبر کبیر انقلاب حضرت امام خمینی(ره) به ملکوت اعلا پیوست " اینها جملاتی بود که در ساعت ۷ صبح روز ۱۴ خرداد ماه سال ۱۳۶۸ از زبان گوینده رادیو شنیده شد تا به مردم ایران اعلام کند که دیگر امام ندارند.

اما کسی که این جملات را بر زبان آورد محمدرضا حیاتی بود. وی که در آن زمان ۳۴ سال بیشتر نداشت باچنان حالتی این جملات را بر زبان آورد که برای همیشه بر ذهن‌ها نقش بست.

محمد رضا حیاتی ٰگوینده خبر در این باره می گوید: جو بسیار سنگین بود. به اتاق فرمان که نگاه می‌کردم منقلب می‌شدم. به محض آنکه ساعت ۷ اعلام شد و آرم اخبار پخش شد، من بسم الله الرحمن الرحیم را گفتم و آن آیه یا ایتها النفس الرجوع الربه الراضیت المرضیه را خواندم یک لحظه که به اتاق فرمان نگاه کردم، دیدم که تمام کسانی که در اتاق فرمان بودند زیرگریه زدند و یک جوری بود که من صدای گریه همکارانم را در استودیو می‌شنیدم. من دیگر طاقت نیاوردم و اینها را که نگاه کردم، بغض گلویم را گرفت و من هم که خیلی آدم حساسی هستم، نتوانستم ادامه دهم.
یک لحظه کوتاه مکثکردم و بعد دستم را جلوی چشمانم گرفتم تا اتاق فرمان را نبینم، چون اگر می‌دیدم، نمی‌توانستم ادامه دهم. زیرا آنها به شدت گریه می‌کردند. بنابراین یک لحظه جلوی چشمانم را گرفتم و بدین ترتیب خبر را خواندم و به خودم گفتم که اینجا وظیفه من چیز دیگری است. من باید اینجا بر احساسات خودم غلبه کنم. گرچه این احساس را همه ملت ایران داشتند و من هم جزو ملت ایران بودم، اما باید وظیفه ام را آن گونه که درست است، انجام می‌دادم. بنا بر این به هیچ وجه به اتاق فرمان نگاه نکردم و خبر را خواندم.

روایت سید احمد خمینی از آخرین روز حیات امام

تا بیست و پنجمین سالروز ارتحال امام خمینی رهبر فقید انقلاب اسلامی و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران دو روز باقی است. شبکه مجازی آستان، روایت مرحوم حاج سید احمد خمینی از آخرین روز حیات امام را به نقل از نشریه «حریم» شماره ۱۱۹ چنین بازگفته است:

- در آن لحظات آخر که من(حاج احمد آقا) بالای سر ایشان بودم، هیچ وقت ندیدم که امام این قدر زیبا بشوند. یک جمال به این زیبایی را در این ده ساله انقلاب هیچ وقت در امام ندیده بودم. گویی تمام صفات خدا، تمام کمال و جمالش در صورت امام متجلی شده بود؛ واقعا آنجا فهمیدم که امام، مظهر خدا شده. حدود ساعت دوازده ظهر بود که خدمت ایشان رفتم. سلام کردم. با چشم فقط اشاره کردند. نگاه کردم، دیدم که شاید بیش از صد مرتبه در آن لحظه ذکر می گفتند.

- ساعت ۱۲ ظهر همان روز(آخر) گفتند: خانم ها را صدا بزنید، کارشان دارم. وقتی خانم ها رفتند، گفتند: این راه، راه سختی است و بعد هی می گفتند: گناه نکنید. بعد گفتند که آقایان توسلی، آشتیانی و انصاری بیایند. صحبت هایی راجع به اختلاف نظر فقها کردند، که نمی دانم چه بود.

- ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه شب بود که نوار صاف شد. پاسداران ریختند و شروع به گریه کردند، صورت امام گرم گرم بود. چقدر این صورت لاغر و مریض، درشت و روشن شده بود. چقدر نورانی بود. ده روز درد کشنده داشتند، ولی حرفی نمی زدند. هر بار می پرسیدیم: آقا چطورید؟ می گفتند: ان شاء الله تو سلامت باشی.

- امام حتی در بیمارستان نیز عبادات خاص خود را ترک نگفتند و بلکه با شور و حال بیشتری به عبادت می پرداختند. یکی از نزدیکان حضرت امام نقل می کرد: زمانی به اذان صبح باقی بود که وارد اتاق امام در بیمارستان شدم. ایشان را در حالت عجیبی یافتم. امام آن قدر گریه کرده بودند که تمامی چهره منورشان خیس شده بود و هنوز اشک های مبارک، همچون باران جاری بود و چنان با خدای خود راز و نیاز می کردند که من تحت تأثیر قرار گرفتم. وقتی متوجه من شدند، با حوله ای که بر شانه داشتند صورت مبارک را خشک کردند.

- روزی در اواخر عمرشان پرسیدند علی کجاست؟ گفتم: علی هم سراغ شما را می گیرد و می گوید می خواهم با آقا بازی کنم و دوست ندارم خوابیده باشند، ولی من به او گفته ام که صبر کن، ان شاء الله تا چند روز دیگر می آیند و مثل همیشه با هم بازی می کنید. امام فرمودند: چند روز دیگر بیشتر نمانده، به او وعده نده.

- یکی از بستگان امام به ایشان گفته بود که این چیزی نیست و حال شما خوب خواهد شد. امام فرموده بودند: نه آمدنش چیزی هست و نه رفتنش چیزی هست و نه مرگش چیزی هست، هیچ کدام از اینها چیزی نیست.

- رفتم داخل اتاق، دیدم دارند نماز می‌خوانند. همان طور که خوابیده بودند، با آن فشار سرشان را بالا می‌آوردند به عنوان رکوع و بعد دوباره برای سجود. من هر چه کردم با آقا حرف بزنم، دلم نیامد آن فضای معنوی را به هم بزنم. بعد فقط یک کمی به ایشان نگاه کردم و از اتاق آمدم بیرون. ساعت سه بعد از ظهر حالشان بد شد که دستگاه‌ها شروع کرد به کار و ساعت ده شب هم ایشان فوت کردند.

دنیا به عزای تو یتیمانه گریست
هر مرد و زن و عاقل و دیوانه گریست
من کودک معصوم یتیمی دیدم
آنروز چه مظلوم و غریبانه گریست...

هر چند امام در میان ما نیست اما اندیشه ها و رهنمود های ایشان برای ما چراغ راه است…

ارسال نظر

پربیننده ترین