|
|
کدخبر: ۱۴۶۶۹۷

نان را با ولع گاز می زدیم و خشکی اش را با آب داغ قورت می دادیم. از سامرا به موصل رفتیم؛ جایی که چهار دژ داشت و یک پادگان بزرگ که چهار قسمت بود. ما را بردند موصل یک که این اواخر کمپ دو شد.

گروه فرهنگی مشرقبه نقل از سایت جامع آزادگان: خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده حاج ولی جعفری است:

رسیدیم بغداد تمام بیست و پنج نفررا که حالا یکی هم کم شده بود را می ریختند در اتاق هفده متری که گرما از درو دیوارش می بارید. عراقی ها سه، چهار نفر از قاچاقچی ها را هم دستگیر کردند؛ آن ها هم مهمان اتاق هفده متری ما شده بودند. قاچاقچی ها نه دنبال دین بودند، نه دنبال عشق به وطن و نه از مردانگی وغیرت چیزی می دانستند. به بچه ها فحش می دادند واز اوضاع پیش آمده ناراضی بودند. از قصد آن ها را بین ما جا کرده بودند تا ما را به جان هم بیندازند اما تن زخمی ما رمقی برای گلاویز شدن با آن ها را نداشت.

شب سختی را کنار آن ها گذراندیم. عراقی ها صبح دوباره باتون به دست آمدند. دوباره سوار اتوبوس شدیم و به طرف سامرا حرکت کردیم. یادم نیست بعد از چند روز گرسنگی تکه ای نان و بطری آبی به ما دادند. نان را با ولع گاز می زدیم و خشکی اش را با آب داغ قورت می دادیم. از سامرا به موصل رفتیم؛ جایی که چهار دژ داشت و یک پادگان بزرگ که چهار قسمت بود. ما را بردند موصل یک که این اواخر کمپ دو شد.

۱۳۵۱۳۴۹۰۸۴۲

وقتی از ماشین پیاده شدیم یکی از سالم ترها که رمق بیشتری داشت مرا به دوش کشید. اسمش را یادم نیست اما چهره اش در ذهنم بازی می کند.

عراقی ها توی راهرو ایستاده بودند و هرچقدر می خواستند ما را با شلاق و باتون می زدند. بعد از پذیرایی مفصل ما را به آسایشگاه بردند و تقسیم کردند. مجروحانی که جراحت شدید داشتند به آسایشگاه هشت و مجروحانی که کمتر درد داشتند به آسایشگاه دیگر رفتند. آن جا شانزده آسایشگاه بود که داخل هر آسایشگاه صد و شصت نفر بودند و ما به امید روزهای بهتر وارد آسایشگاه شدیم.

اما روزهای بدتری شروع شد. تازه شکنجه ها شروع شده بود؛ شکنجه هایی که اسم های متفاوتی داشتند، ما اجازه داشتیم روزی سه بار به دستشویی برویم و هرباربه دستشویی می رفتیم، شروع به کتک زدن ما می کردند. ده نفر به صورت ضربدر می ایستادند و با شلنگ، شلاق و گاهی دسته کلنگ تن مان را نقاشی می کردند. گاهی بعضی از آن ها وظیفه داشتند دو تا کشیده هم توی گوش مان بزنند تا صدایش را هیچ وقت فراموش نکنیم.

خبری از صلیب سرخ نبود. گاهی برای دستشویی رفتن هفده ساعت باید منتظر می شدیم تا درها را باز کنند. بزرگ ترین صفی که در عمرم دیدم همین صف دستشویی ها بود.

گاهی مابین بچه ها دعوا می شد و همگی را داخل آسایشگاه می کردند؛ آن همه رزمنده دوباره به سالن برمی گشتند و دوباره شکنجه شروع می شد.

ارسال نظر