|
|
کدخبر: ۱۷۹۰۳۵

پرویز بشر دوست بازیگر پیشکسوت تئاتر چندی پیش در گذشت و حال یکی از دوستان او دلنوشته ای برای او نوشته است.

حسن فتحی " کارگردان شهرزاد در تالار وحدت به سمتم آمد و ناگهان هم را سخت در آغوش کشدیم، هیچ نگفتیم. نه من و نه او. این سکوت نیست. ترجیح عاطفه، خاطره و یک رفاقت دیر پا به همه حرفهای لازم برای گفتن است، حرفها بماند برای بعد. هر کلامی می تواند این عاطفه را به چند و چون بکشاند. این مرگ یک دوست است که ما را در چنین موقعیت قرار داد.، تشیع جنازه است همراه با نسیم خوش بهاری و دلتنگی برای یک استعداد بی نظیر که می توانست بیشتر و پرویز بشر دوستبهتر تاریخ تاتر را غنی کند. همه از دوستان اش یاد می کنند که حتی مرگ یک رفیق، یک معلم و همراه مهربان شان نکرد. دخترش با بغض می گوید الماسی، صدیق شریف و صالح اعلا مثل عمومهایم بودند. من با آنها قد کشیدم. چرا نیستند، مرگ پدرش را به آنها تسلیت می گوید. در این تسلیت حس تراژیک موج می زد. نتوانستم سکوت کنم. پشت تربیون رفتم و گفتم هر کس به خود وفا کند می تواند نسبت به حرمت یک رفاقت وفادار بماند و هر کس در گام اول به خود خیانت می کند و بعد دیگران برایش تبدیل به هیچ می شوند. من مقصودم این سه نفر نیست. چرا که هیچ از آنها خبر ندارم و نمی دانم چه دلیلی برای نیامدن شان دارند. حتما توضیح خواهند داد قانع کننده و شاید هم کسی از توضیح شان مجاب نشود. برای بشردست دیگر اهمیت ندارد و برای خودشان چرا، ولی می دانم این قاعده کلی در شناخت هر فرد است. وفاداری به خود راز همه وفاداری ها چه به جامعه، هنر و رفاقت است. صادقی، همت، پورحسینی و تجویدی و… برای رفیق و همراه تاتریشان آمده بودند ولی بسیاری از پیش کسوتها، میان سالان و جوانان غایب بودند. مهم نیست این سرنوشت خود آنهاست که امروز تدارک اش را می بینند. شب سختی داشتم. یک دندان وحشتناک. به مرکز تخصصی می روم و با رادیولوژیست رفیق می شوم. صاحب تالیف در حرفه خود و پر از رنجش از بی اعتنایی به شغلی که بخاطر اشعه پر خطر است. قرار می گذاریم بعد از تعطیلات کمک کنم صدای درد و رنجهایشان را به گوش مردم و مسئولان برسانم. عکس دندانم را نشانم می دهد و می گوید اگر تاب را درد را داری عصب کشی و ترمیم اش را بگذار برای بعد از تعطیلات، چرا که نظام درمانی خواب زده است. نگفتم که ما با درد و رنج بزرگ شدیم و راه به بهار ۹۶ کشیدیم و به نظر نمی رسد زخم ها به این ساده گی التیام بیابن. باد خنکی می وزد و آسمان تهران دیدنی است. پیاده به خانه باز می گردم. تنها اگر رو در روی مرگ بیایستیم و بدانیم زندگی وقتی سر سازگاری با ما می یابد که برای دیگران و با دیگران زندگی کنیم و نه بخاطر به هر بهانه یز خود و دیگران را در منجلاب دردها و زخم های بی پایان بیاندازیم. تازه برگ آخر پرونده جنازه یی می شویم برای خاک سرد و این شعر ایرج جنتی عطایی خود را در ذهنم تکرار می کند همراه با درد که تیر می کشد تا مغز استخوانم. گویی از زبان بشر دوست می خواند که تنها و منزوی ماند؛ تو اگر می دانستی / که چه دردی دارد / ‌ که چه زخمی دارد / خنجر از دست عزیزان خوردن / از من خسته نمی پرسیدی / آه ای مرد چرا تنهایی …

ارسال نظر